تبليغاتX
لاله سرخ کوی دانشگاه
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
شعر گذار از عزت ابراهیم نژاد


گذار


فال می فروشد و فاتحه

با چشمانی که در آن ها

تراخم لانه کرده است .

چین دامنش

بوی دامنه های دور میدهد

و تاجی از باران بر سر دارد.

.....

این بزرگراه به گورستان می رسد

و هیچ بهاری

چراغ های قرمز را سبز نخواهد کرد.



عزت ابراهیم نژاد
    هفتاد و هفت
نوشته شده توسط آزادی در 22:52 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
مزار عزت ابراهیم نژاد

نوشته شده توسط آزادی در 23:33 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
امید رضا میر صیافی مردی در تارنگار ایران

قتل امید رضا میر صیافی در زندان اوین



امیدرضا میرصیافی در تاریخ سوم اردیبهشت سال ۱۳۸۷   بازداشت و پس از ٤١ روز حبس با سپردن وثیقه ١٠٠ میلیون تومانی آزاد شده بود.

میرصیافی پس از آن در تاریخ ١٢ آبان در شعبه پانزده دادگاه انقلاب اسلامی تهران محاکمه و با استناد به مواد ٥٠٠ و ٥١٤ قانون مجازات اسلامی برای «فعالیت تبلیغی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران» به شش ماه زندان و برای «توهین به آیت‌الله خمینی و آیت‌الله خامنه ای» به دو سال زندان محکوم شد.

امید رضا میرصیافی، وبلاگ‌نویس، در تاریخ ١٩ بهمن ماه سال ۱۳۸۷، به شعبه ١٥ دادگاه انقلاب تهران احضار و زندانی شد و در روز چهارشنبه ۲۸ اسفند ماه ۱۳۸۷ در زندان اوین جان باخت. سازمان گزارشگران بدون مرز در بیانیه خود آورده است پیکر امیرضا میرصیافی در حالی «۲۹ اسفندماه» در گورستان بهشت زهرا به خاک سپرده شد که «مقامات قضایی – امنیتی با سواستفاده از تألم و تأثر خانواده» جسد این وبلاگ‌نویس را «بدون کالبد شکافی دفن کرده‌اند.



متاسفانه وبلاگ امید میر صیافی به نام روز نگار با آدرس rooznegaar.blogfa.com/ توسط حکومت جمهوری اسلامی کاملا پاک شد و دوستان وبلاگ تونستند مقداری از مطالب رو بازگردانند

یادش گرامی و روحش شاد باد


یکی از مطالب میرصیافی در وبلاگش

 

شب و روز فکر و ذهنم این پرسش بود که روزی که ایران آزاد شود و آخوندها بروند چه اتفاقی می افتد ؟ در فکر و خیال فرو میرفتم و در ذهن خود تصویر سازی میکردم . آرزو میکردم کاش این روز بزرگ برسد و سرانجام جواب پرسش خود را بیابم . دیشب جواب را پیدا کردم قبل از اینکه آخوندها بروند !

 

فهمیدم اگر روزی جمهوری اسلامی سرنگون و ایران آزاد شود و آخوندها از این مملکت ( لااقل از راس حکومت) بروند مردم (تمام کسانی که مخالف این رژیم بودند) از شادی زیاد و شوک ناشی از این شادمانی مفرط دچار حمله قلبی و سکته می شوند و در نتیجه از دار دنیا می روند و آن وقت آخوندها به راس حکومت و مکان اولیه خود باز میگردند و انقلاب دیگری به یاری خداوند تبارک و تعالی و کوری چشم آمریکای جهان خوار و صهیونیست ها شکل می گیرد و به همگان ثابت خواهد شد این نظام تا انقلاب مهدی ( که فکر کنم همین روزها از سفر بیاد) استوار خواهد ماند.

ادامه را در وبلاگ امید میر صیافی بخوانید

http://web.archive.org/web/20070622154615/rooznegaar.blogfa.com/


نوشته شده توسط آزادی در 5:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
سرگذشت


سرگذشت


عاشق نشده بالغ شدیم

و کتاب های سفید را ورق زدیم

برای رسیدن به عبارتی

که هنگام تولد بر زبان رانده بودیم.

پوتین های پولاد پوشیدیم

و ترانه های ممنوع سر دادیم


برای دخترانی
که هرگز به چشممان نیامده بودند.



دستادست هم

به فتح جهان می رفتیم

که از غسلخانه سر در آوردیم.


لاله سرخ کوی دانشگاه
عزت ابراهیم نژاد   

  هفتاد و هشت

       

نوشته شده توسط آزادی در 22:2 | | لینک به این مطلب
شنبه دوازدهم بهمن 1387
پاره ای دیگر از تنمان رفت...رامین مولایی
پاره ای دیگر از تن...دیگر آن هفت وبلاگ به روز نمی شود

وقتی سن آدم از مرزی عبور می کنه ، دوران شنیدن اخبار ناگوار و تلخ شروع میشه .
اگر در روزگار جوانی ، خبرهای دوستان حاکی از سرور و جشن بود ( عروسی و تولد نوزاد و موفقیت و پیشرفت در کار ) ، در عبور از مرز میانسالی خبرها بیشتر نشان از بیماری و فوت دوستان دارد .
امروز هم یکی از همان روزهاست ، بویژه آنکه در ماتم سرای غربت ، آدم دوستان زیادی نداره ، یارانش کم تعداد هستند و هر ضایعه ای که وارد بشه ، خسارتش خیلی بیشتر از موقعی ست که در وطن و جمع خیل عزیزان باشه .
با رامین مولایی در انجمن وبلاگنویسان ایران ( پنلاگ ) آشنا شدم ، قلم تیز و نقد صریحش که با طنز خاصی همراه بود مسئولین پنلاگ را هدف قرار داده و بصراحت از ناکارآمدی آنها انتقاد میکرد .
همیشه فکر میکردم جوانی ست پر شور چرا که نشاط از تک تک کلماتش بر می خواست . گویی شور مبارزه با ظلم و استبداد ، خون جوانی در رگ قلمش جاری می ساخت .
کمی بعد و بواسطه مسئله ای تماس تلفنی با هم برقرار کردیم و ارتباط نزدیکتر شد ، برایم جالب بود که گاه تلفن میزد و حال مادرم را می پرسید . میگفت میدانم چقدر سخته غم درد مادر و ... .
بواقع هرچه قلمش تیز بود ، صدایش گرم و آرامبخش .
بیمار بود اما حتی به بیماری سختش اجازه نمی داد تا مانع از فعالیتش شود ، شمار وبلاگهایش بیش از آنی ست که در اینجا بتوان نام برد ، و اصلا اصراری بر نوشته های خود و درج نامش نداشت که بسیاری از وبلاگهایش ، به انعکاس مطالب دیگران می پرداخت تا بشیتر خوانده شوند و تاثیر گذارند .
آنچه برایش مهم بود فعالیت و مبارزه بر علیه ظلم رژیم بود .
میگفت این منتقدان نمی فهمند که تا وقتی حکومت برقراره ، انتقادشان باد هواست . تا وقتی ولی فقیه بر سرکاره، اینها فقط نق میزنند و نتیجه ای نمی گیرند ، باید تیشه بر ریشه زد ، باید با اساس نظام مقابله کرد.
اما این همه ، همه ی او نبود ، رامین از خبرگان فیلمبرداری بود ، متخصصی که تخصصش مورد تائید آلمانی ها بود ، آلمانی هایی که مشهورند به سخت گیری و قریب نوازی و غریب گریزی .

رامین هم رفت . هرچند دیگر درمیان ما نیست اما مطمئنا همیشه در کنار ما خواهد ماند .
باور نمی کنم کسیکه برای آزادی وطن سر از پا نمی شناخت و کار فرهنگی ( دراز مدت ) را بر خشونت ترجیح می داد ، بتواند از جمع دوستانش و از همراهی آنها تا رسیدن به هدف ، کناره گیرد .

در این ماتم سرایی که تعداد دوستان یکرنگ و بی ریا زیاد نیست ، مرگ هر رفیق ، بمثابه کنده شدن پاره ای از وجود انسان است ، آنچنانکه جایگزینی برای آن نمی توان یافت .
به حرمت همین دوستان ، باید این تن خسته را به مقصد رساند ، هرچند که در ادامه راه باز هم تکه ای جدا شود و دوستی از قافله بازماند اما چه باک که نهایتا کسی به مقصد خواهد رسید ،هرچند تنها ، اما به مقصد خواهد رسید : تا او کدامیک از ما باشیم که غزل پیروزی را بیاد یاران بسراییم ؟

--------------------------

هفت وبلاگ رامین مولایی که دیگر به روز نمی شود

 رامین مولائی - زیر چتر چل تیکٌه - وب . آ . ورد - سین جیم ها و یادداشت - فوروم هفت وبلاگ - باشگاه بحث شیرین نو و چه و چه - بیانیه ها و فراخوان -و در بسیاری دیگر ، هرجا که نشانی از مبارزه علیه استبداد است .


 و آخرین مطلبی که رامین مولائی پیش از مرگش در سایت قرار داد:

"هنوز چراغ ها را درست و حسابی روشن نکردیم، اما ترمز دستی را خواباندیم !

  فرهاد حیرانی
نوشته شده توسط آزادی در 23:43 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم دی 1387
شبیخون برای یغماگلرویی


             شبیخون             

     برای یغما گلروئی

 

 

ماه را به سر نیزه می بردند

و هر ستاره

اشک بدرقه ای بود .

 

شب به تاریکی خود خو می کرد

و کوچه ها

بوی کافور و کتاب سوخته می دادند ...

 

ما در کدام دالان به یکدیگر رسیدیم

با قوطی کبریتی

که تنها یک کبریت خیس در دل داشت؟

 

دستانت را گرم کن ،

رفیق شاعرم

و به بادها بگو

من به صبح فردا نمی رسم ....

 

 

                              آذر هفتاد و هفت

    عزت ابراهیم نژاد    


 


یغما گلرویی در سال 1377 به همراهی عزت ابراهیم نژاد و کاوه نریمانی در حال تلاش  برای راه اندازیِ نشریه‌یی با نامِ آرمان بودند که  تمامِ مطالبِ جمع آوری شده برای شماره نخست به همراه رایانه و ... شبانه از تحریریه به سرقت می‌رود. 

سایت  یغما گلروئی      http://www.yaghma-golrouee.com


نوشته شده توسط آزادی در 16:9 | | لینک به این مطلب