- Sahar…
Offline
30 کیلومتری که از دوشان تپه به سمت دشتهای مسگر آباد میروی، صلیب کلیسای ارامنه مشخص میشود. پشت این کلیسا قبرستان ارامنه است و کمی آنطرفترش گورستان اقلیتهای دینی. بین اینها زمینی است که از فرط غریبی به گورستان بقیع میماند. سنگها و گلدانهایی که نشانگر قبور انسانهای در خون خفته بینام و نشاناند. ردیفهای بالایی اعدامیهای سال 60 تا 66 هستند و سه ردیف پایینی قبرهای کانالی اعدامیان 67 است. اینجا سالهاست که به قبرهای بیسنگ و گورهای شکسته عادت کرده است. مگر میشود آنجا بروی و جگرت آتش نگیرد؟ مدام مواظبی که پایت روی قبور نرود اما مگر اینجا قبری هم مشخص است؟ میگفتند آن سالها که خانوادههای داغدیده برای یادبود فرزندشان سنگ قبری میگذاشتند شبانه تراکتور تمام قبرها را شخم میزد. کمی که صبر کنی مادران داغدار این معصومان قتیل را میبینی که اندک اندک میآیند و بر سرخاکی مینشینند و آب و جارویی و فاتحهای و تجدید دیداری. آخر اینجا هیچ کدام دقیقا نمیدانند قبر فرزندانشان کجاست، فقط همین را میدانند که به آنها گفتهاند سراغ جگرگوشهتان را در خاوران بگیرید. پای صحبتشان که مینشینی آن غم بزرگ را براحتی و وضوح میتوانی در چشمهای لبریز از اشکهای خشکیدهشان ببینی:
" بچه من نه اعلامیه پخش کرده بود، نه میدانست اسلحه چیست، اصلا هنوز دادگاهش برگزار نشده بود که یکروز رفتیم ملاقاتش دیدیم یک ساک تحویلمان دادند که از این به بعد سراغ بچهتان را در خاوران بگیرید"...." بچه من را 64 گرفتند. دادگاه برایش برگزار کردند.4سال محکومیت خورد. قرار نبود اعدامش کنند"...." بعد از اینکه بچهمان را کشتند ما را 3 ساعت بردند زیر بازجویی که حق ندارید برای فرزندتان مجلس ترحیم بگیرید، حق ندارید حجله برایش بگذارید، حق ندارید برایش اعلامیه چاپ کنید.حق ندارید برایش سنگ قبر بگذارید.".... " بار اولی که آمدیم اینجا زمان زیادی از دفن فلهای بچهها نمیگذشت. دیدم یک دستمال سفیدی رو زمین افتاده. رفتم کشیدمش دیدم درنمیآید. بقیه را صدا کردم، وقتی 3..4 نفری گرفتند و کشیدنش یکدفعه یک پا زد بیرون. شلوار و لباس همه خونی بود. آنقدر سطحی دفنشان کرده بودند." داغی بر دل، اشکی بر چشم و سکوتی بر لب. همین و دیگر هیچ




