۲۴۰۰ روز پس از 18
تیر 13۷۸
با احترام، خطاب به رهبران و فعالین سیاسی داخل و خارج از کشور
شش سال و نیم از 18 تیر 1378 گذشت. ۲۴۰۰ روزی که روز به روزش برای
پدر ومادرعزت الله ابراهیم نژاد و آن گمنامانی که هنوز هم از آنها خبری نداریم،
هر روز آن سالی گذشته است.
اگرچه ما ایرانیان بداشتن حافظه ای فراموشکار شهرت داریم ولی بی تردید زمان
آن رسیده است که با یک بازنگری به این شش سال و به آن بیست وهفت سال
فاجعه بار تاریخ اخیر کشورمان نگاهی دوباره بیاندازیم، به زمان های از دست
رفته ای بنگریم که چگونه وچرا بدین مصیبت تاریخی دچارشدیم. دوران استبداد
سیاهی که از یکسو دردهه اول هزاره سوم است و زمان و زمانه با سرعت خارق
العاده ای به پیش می تازد و ما همچنان حیران وسرگردان نظاره گر آن شده ایم
واز سوئی دیگر و هنوز هم پس از اینهمه تجربه تلخ و مصیبت بار بخود نیامده ایم
و همچنان شعارهای پوچ و بی مغز و میان تهی در سرلوحه زندگی سياسي مان
قراردارد.
ننگ و حقارت حکومتی راکه میراث شوم آن حداقل 13 میلیون معتاد
،۱۵ میلیون نفر که در افسردگی روحی بسرمی برند، رسوائیِ فحشاء و وجود
غیر قابل قبول اینهمه کودک خیابانی، فروش و صدور زنان ودختران مان به
شیخ نشین های عربی، شکنجه، زندان، اعدام و خفقان حاکم، فرار بی وقفه
مغزهای کشورمان و نداشتن هیچگونه آینده ای برای جوانان مان را چگونه
تحمل خواهیم کرد!
بیائیم و بخود بیائیم و بدون امید و انتظار از قدرت های خارجی دست روی
زانوهای خودمان بگذاريم وتنها بپذیریم که از " خودمحوری " دست برداریم
ویکدیگر را به حساب بیاوریم. نسل جوان و آینده ساز ما در انتظار این همبستگی
واین همفکری است، همبستگی وهمفکری بسیار روشن ومشخصی که با"همه با
هم" و "رستاخیز" و "حزب الله" بسیار متفاوت است و این بار عقل و منطق
است که جایگزین شعار و هیجان و احساس خواهد بود.
ما می توانیم با یاری هم ، مارهای روی شانه ضحاک را که همچنان مغز
نوجوانان و جوانان ما را هدف گرفته است ناامید کنیم.
قدرت ما در پیام برخاسته از همبستگی ما خواهد بود، فرزندان و جوانان ما که
صاحبان آينده ایران هستند در انتظار این پیام ميبا شند. آنها را ناامید نکنیم.
رقم زدن سرنوشت ما و ساختن ایران فردا در مسئولیت فرد فرد ما ایرانیان
خواهدبود.
پاینده باد ایران عزیزمان
شعری زیبا و دردناک ولی دلنشین که اجازه
چاپ در کتاب {به آسمان}داده نشد
![]()
عزت الله ابراهیم نژاد![]()
![]()
به مناسبت سالگرد
دکتر علی شریعتی![]()
دانشگاه شهید چمران اهواز
« بال هاي آتش گرفته »
به كجا مي برندم اين دو بال آتش گرفته ؟
ديري نيست
بايد به ياد داشته باشي
نه ، هنوز ديري نيست
كه از آن سفر دريايي بازگشته ام
نگاه كن
پيراهنم هنوز
بوي شب گرداب و بيم موج مي دهد
در پياله اي چشمانم هنوز
ته جرعه ي حيرت و پرسش باقي ست
هنوز ديري نيست
كه هزار و سيصد و پنجاه و هفت فرسخ را
يك نفس دويده ام
به گمان اين كه اين جا
زلالي ي هوبره هايم را ديگر
سايه اي ابري مكدّر نمي كند
افسوس !
افسوس !
پدرم را يادت هست
پدرم را
كه اسبي مدام در ذهنش شيهه مي كشيد و
هميشه مي گفت :
مرداب : رودِ از نفس افتاده است ؛
موج : شناسنامة درياست .
آري !
ديدي كه چه ساده ، چه ساده
در برهوتِ صدا
لخت لخت مرداب شهر .
آخر ـ به كجا مي برندم اين دو بال آتش گرفته ؟!
كجا ؟ كه اينجا نيست .
مگر رسول بي قومي كه از جانب قبله مي آمد
بشارت يك قبضه خاكِ آرامش داد ؟
امّا ، پيش خودمان باشد
ديشب ، ستارة تاريكي
شهادت داد :
سرزمين موعود گم شده است ـ
امّا
امّا ، نيلوفرها را بگو
ماتم پروانه هاي بال سوخته را
كبود نپوشند
آخر ، پروانه ها سبز مي ميرند و عاشق
نه ، بگو كبود نپوشند ؟
* * *
پلك تو نيز بي جهت مي پرد
كسي از حواليِ مشرق ، گُل نخواهد كرد
حتماً برادرم
كه بويِ دشت هاي گم شده مي داد ـ
بي هوده
رهگذران بي پنجره را مي پرسيد :
« تا طلوع انگور
چند ساعت راه ست ؟ »
باز همان حكايت كهنه
در گوشم
پچ پچه مي شود !
همان حكايت كهنه :
« مانده از شب هاي دورادور
در مسير خامش جنگلي
سنگ چيني از اجاقي خالي
و ندر و خاكستر سردي »
* * *
مي نشينم
با سري كه كاسه ي خون ست و
سينه يي
كنام زوزه هاي ما چه گرگي
گردواگردم
قديسكان افيوني ي و
دلقكاني محبوس رج مي زنند
با چشماني دم كرده و سپيد
سپيد
بر مي خيزم
با خشم ، بي خروش
منظر : سايه روشن تزوير و توطئه ،
دهليزهاي بي دريچه ، بي چراغ ،
با بوي منتشره بنگ و باروت ،
سايه هاي سراسيمه
سراسيمه :
كه ماه را تاوان بد نقشي ي خويش بافته اند
آن جا
بر سكوي خالي ي ميدان گاه
گورزادي
ته مانده هاي شوكت خورشيد را
فاتحانه مي خندد .
بي گاه مي خواند اين خروس
بي گاه مي خواند .
* * *
امّا !
به كجا مي برندم اين دو بال آتش گرفته
كجا ؟ اي مقدر هم زاد !
تا مرگ
چند قدم
چند قدم راه ست ؟
عزت الله ابراهيم نژاد
"" " سالگرد دكتر علي شريعتي " ""
اهواز 1377
{فیلم این شعر که عزت ابراهیم نژاد در حال سخنرانی و سرودن این شعر در حضور بزرگان سیاسی ایران می باشد.موجود می باشد}
خانه
كلمات تباه هَم كرده اند
روياها تباه هَم كرده اند
بادهاي مسموم ، بهارْ نارنج ها را مي پراكند
ايماژهاي ناروا
به روانم مي چسبد
پناه مي برم به گورستان
و از خواب هاي دي سوگوارم
از هجوم ارواحِ زنگي
خانه سياه ست
و طوفاني از سنگ هاي آسماني
بر جسم و جانم
مي كوبد
![]()
عزت الله ابراهیم نژاد![]()
ارديبهشت
78
یک با یک برابر بود.......
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش بنام خدا زیر پوششی از گرد پنهان بود
و آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر" جوانان" را ورق
می زد
برای اینکه بیخود های و هوی می کردو با آن شوربی پایان
تساویهای جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی بر خواست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه هاناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
واو پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود
ایا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بودو سوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زدآری برابر بود
واو با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ,چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود,
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان مال مفتخوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...
"خسرو گلسرخی"![]()
به یاد او و تما می رهروان پوینده آزادی ایران
بنده با تمام وجود آماده پذیرش نظرات و انتقاد های شما هستم
![]()
![]()
يك روز پسري از بلندي هاي پُلِ دختر …![]()
![]()
![]()
زمانه .. ضحاكي است ، مارينة مرگ آور، همان هزار سرِ سيري ناپذيري كه بقاي خود را در تناولِ مغز و معناي رعناترين دلاورانِ انديشه يافته است ، و كي نه چنين !؟ « عزت » اولين آواز خوانِ خاندان كاوه نبود و آخرين آن نيز نخواهد بود .
ادامه مطلب
رازي نيست
رازي نيست
سرنوشت من از آغاز خواب هايم پيدا بود
عجيب نبود
قاصدك از سفرهاي نيامده
با باد
راز تنهايي سوسن و
مرگ ناباور آويشن نَرُسته
را
پچ پچ مي كرد
عجیب نبود
خواب هايم ميلاد كودكان نزاده را
مرگ پيش نيامدة زندگانم
را تصوير مي كرد
و شعرهايم كه تعبيري دوباره در اين خواب هاست
و زندگانيم كه مثل باد مي گذرد
عجيب نيست :
مي گريزم از خواب
