تبليغاتX
لاله سرخ کوی دانشگاه
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384
سال نو مبارك

سال نو را در حالي آغاز مي كنيم كه هفت سال از فاجعه خونين بار كوي دانشگاه مي گذرد و هنوز قاتل عزت ابراهيم نژاد آزاد مي گردد و  زندانيان ۱۸ تير همچون احمد باطبي ،منوچهر محمدي و...ديگر آزاديخواهان هنوز در بند اسارتند ...

سال نو را در حالي آغاز مي كنيم كه پدر و مادر عزت ابراهيم نژاد و خانواده اي كليه آزادي خواهان هنوز داغ خود را تازه مي بينند.......

امسال باز هم لرستان یکی دیگر از مجاهدین پوینده راه آزادی را قربانی وطن کرد ."حجت زمانی" مجاهد خستگی ناپذیری که سرانجام پس از چهار سال تحمل سخت ترین شکنجه ها و در اوج رشادت و شجاعت  وفداکاری به پای چوبه اعدام رفت. حجت قهرمان داغ مصاحبه و ندامت را بر پیشانی جلادان آدمخوار گذاشت .بله او به راستی نشان داد که مبارزان در پای چوبه دار هم اهل توبه و ندامت از مبارزات و افتخارات خود نیستند .......

و دیگر مردی از دیار لرستان "سعید ماسوری "تا چند روز دیگر پای چوبه اعدام می ایستد تا باز ثابت کند که آزادی خواهی آرمان وهدف اوست و هر گز نامه ندامت را امضا نخواهد کرد و شکنجه بر او اثری نداشته و نخواهد داشت...

به راستی خود را یک لحظه جای این بزرگ مردان بگذارید تا بفهمید برای آزادی وطن چه کشیده اند.....خود را جای خانواده این عزیزان بگذارید تا بفهمید داغ یعنی چه... 

هر چند که پدر و مادر عزت به صورت رسمی وعلنی اعلام کردند که قاتلین فرزند خود را به شرط اینکه جرات داشته باشند و خود را معرفی کنند خواهد بخشید ولی باز دیدیم که نه تنها معرفی نکردند بلکه بر جنایت خود باز سر پوش گذاشتند و پدر و مادر عزت محاکمه عاملین جنایت را به دادگاه عدل الهی واگذار نمودند........

آري هفت سال است كه پدر و مادر عزت سال نو خود را در بر مزار فرزند عزيزشان با گريه آغاز مي كنند..

عزت ابراهيم نژاد1

  تا آزادي ايران عزيزمان هر روزمان ۱۸ تير خواهد بود.

عزت ابراهيم نژاد2

خانواده عزت ابراهيم نژاد سال نو را به همه شما آزادي خواهان و      ره پویان راه آزادی تبريك مي گويد و آرزوي موفقيت و شادکامی را براي شما بزرگواران از خداوند منان خواستارند..............    آمین...

نوشته شده توسط آزادی در 3:40 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و ششم اسفند 1384
خوش آمدی.....
   کلیک کنید

در آستانه سال نو به یاد تمامی پویندگان راه آزادی که جان خود را برای رهایی میهن بر کف نهادند.....

نوشته شده توسط آزادی در 2:8 | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384
مردی آزاد از تبار .......
مصدق
نوشته شده توسط آزادی در 2:21 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
مصدق مرد آزاد

به یاد دکتر مصدق

۲۹ اسفند روز ملی شدن نفت را توسط بزرگ مرد تاریخ ایران گرامی می داریم

تکیه بر عصای افسوس

            ای بر دیوار تاریخ تکیه زده

                                          به چه می اندیشی؟

             و در آن دور دست ها

                                         به چه می نگری؟

             وبا سکوتت چه زا فریاد می زنی؟

                      هنوز عصای افسوس در دست ماست

          از آنچه می خواستی بکنی و آنچه کردی

          بگو چگونه توانستی نفت را این گونه رو سفید کنی؟

           واما

          پس از تو

          نفت هنوز هم سیاهپوش است و رو سیاه

          و از این پس

          نفت را سرخگون می کنیم........

 

                                                              عباسعلی عجم

 

نوشته شده توسط آزادی در 0:37 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
عزت دم آخر به چه می اندیشیده ای؟

 

به خامه يك دوست و به ياد عزت

 

و ماه برآمد  

 

 

« عزت ابراهيم نژاد » در « پل دختر » يكي از محرومترين

 

شهرهاي ايران ديده گشود ، تا شاهد صبور بيداد جهان باشد ،

 

در خانواده اي پر جمعيت ، چهار خواهر و چهار برادر ؛ اما

 

ساده ، نجيب ، صميمي ؛ مادري مهربان و پدري زحمت كش

 

كه بام تا شام مي كوشد ، تا قاتق و ناني زينتِ سفرة ساده اما

 

پر بركتش باشد

 

 

« ربابه » گريه مي كني ؟ شيرزن لُر و گريه ؟ مادري كه در

 

دامانش « عزت » مي پرورد نه ، باور نمي كنم ، تو كه

 

جنگ ،    « دامادت » را گرفت و رود « نوه  » هفت ساله

 

ات را مي دانم ، ميدانم ، « عزت » يگانه دلمايه ، و

 

تماشايش يگانه شادماني ات بود . پس بسيار اندوه و يكي

 

شادي ! مي دانم  

 

كودكي ها را با هم بوديم ، بازي و هلهلة كودكانه را ، تير

 

كماني داشتيم ، اما به ياد ندارم ، سمت گنجشكي نشانه رفته

 

باشد . نه ، به ياد ندارم . نزديك خانه مان تپه اي بود ، كه

 

در چشم ما چيزي شبيه كوه بود عجيب است ، حالا كه

 

فكر مي كنم ، به گذشته ، به كودكي بر مي گردم ، مي بينم

 

هميشه شوقِ پر شدن و بالا رفتن داشت : بيا تا فراتر فرازيم

 

سرها ، فرستيم پيك نظر دورتر ها

 

ـ به چه مي انديشيده دم آخر؟ حتم به صعود ، پر شدن ، قله

 

در خانه اي قد كشيد ، كه فضايش هميشه مالامال از موسيقي

 

بود . خاصه جادوي كمانچه اي كه پدر مي نواخت . نوايي

 

غريب ، كه ساية شومِ بي‌نوايي و محروميت را كمرنگ و

 

كمرنگ‌تر مي‌كرد . موسيقي ، در رواق جانش هميشه طنين

 

انداز بود . اما كم بود . به شعر روي آورد . به كلمه ، اما نه

 

شعر نازكانه و بي درد ، به شعري كه تجسّم هنري انديشه

 

باشد . باز كم بود . به فرهنگ، سياست و انديشه روي آورد .

 

« مش صادق علي » پيرمرد ساده دل ايلاتي ، مي دانم حالا

 

تمام سازهاي جهان در گوش تو ساز چپ مي زنند . ساز

 

عزا . مي دانم رنج روزگاران روي دلت آوار شده

 

، مي دانم بيست و هفت سال باغباني اش كردي ، تا شاهد ميوه

 

دادنش باشي ، تا به بار نشستنِ انتظار دير سالت را به تماشا

 

بنشيني . ورچيدن لبها و جابه‌جا شدن سيبِ گلويت را مي‌بينم .

 

مي‌دانم غرور و نجابتت مجال نمي‌دهد تا بغضي كه در گلويت

 

مي پيچد ، گريه شود . مي‌دانم و مي‌بينم . اما تو يكي ، بغض

 

را رها كن ، پيش از آن كه بغضت از پا درآورد

 

بي قرار و مضطرب ، مترادف اند . اما براي آنان كه با كلمه

 

زيسته اند ، اين دو هم معنا نيستند ، و «عزت» هميشه بي

 

قرار بود ، مدام پي جوي « چرا؟ » ، اما « چه كنم؟ » ،

 

هرگز ، « چه كنم؟ » را براي پيرزن طبعان واگذاشته بود و

 

منوالفكرهايِ جلسه بازِ « خُب ، حالا چه كنيم » نق نقو

 

پاسخ « چرا» را كه مي يافت نه نق مي زد ، نه تفأل بروم

 

يا نه . بيست و هفت سال ديده نديده نيست . اما تاريخ

 

شهادت مي دهد عزيزاني كه از اين گونه درخشيده اند و

 

مگر دريافت حقيقت و شناخت واقعيت جهان پيرامون سال و

 

سن مي شناسد ؟ مگر

 

 

براي اينكه داد برآوري از بيداد بايد دير سال باشي ؟

 

 

سالخوردگان انديشه مگر چنين اند ؟ براي « زيستن ، و

 

ولايتِ والاي انسان بر خاك را نماز بردن « براي » زيستن ،

 

و معجزه كردن تنها بايد انديشيد و دريافت . تنها بايد انسان

 

بود . همين .

 

ـ عزت به چه مي انديشيده اي دم آخر

 

؟ به اين امكان ؟ به اين كشف ؟ به اين شهود ؟

 

نه عادلانه نه زيبا بود جهان / پيش از آنكه ما به صحنه

 

برآييم/   

 

به عدلِ دست نايافته انديشيديم / و زيبايي در وجود آمد .

 

همين . به انديشيدن خطر كرد و كاغذين جامه به بر نمود و

 

«علم » برافراشت ، تا حقي را كه دريافته بود ضايع شده

 

باز پس ستاند . اما نه به غوغا نه به آشوب ، نه به تشجيح

 

ديگران كه خود رفته بود و خود به دادخواهي مي رفت .

 

 

 مگر مي شود كسي را كه اهل انديشه است و چهار سال هم

 

حقوق خوانده ، فريفت و يا دست افزار خود كرد ؟ حقوقش

 

را پايمال نه ،

 

گمان نمي كنم .

 

 

ـ بگو دم آخر عزت به مي انديشيده اي ؟

 

 

به نو كردن ماه بر بام شدم / با عقيق و سبزه و آينه / داسي

 

سر بر آسمان گذشت / كه پرواز كبوتر ممنوع است

 

اخبار سيما اعلام كرد : « افسر وظيفه ، عزت ابراهيم نژاد ،

 

كه نزد دوستانش به كوي دانشگاه » درست است اما

 

درست تر چيز ديگري است . اين كه تو نه براي استراحت و

 

ديدار دوستان به دانشگاه مي رفته اي ، كه دانشگاه خانه ات

 

بود . چه اهواز و تمام دانشكده هايش ، چه اين اواخر تهران ،

 

اصلاً هركس با تو كاري داشت ، مي خواست ببيندت ، مي

 

 

بايست به دانشكده ها سر مي زد . سراغت را مي بايست از

 

دانشجويان مي گرفت ، كه اغلب هم رشته ات هم نبودند . به

 

خدمت هم كه اعزام شدي دوري از محيط مألوف را تاب

 

نياوردي براي اين كه تمام وقت در دانشگاه و در جمع

 

دانشجويان پرجوش و نشاط باشي . غيبت مي كردي ، مكرر

 

غيبت مي كردي . تا سرانجام براي فرار از خدمت (!) به

 

دادگاه فراخوانده شدي . يادت هست ؟ وقتي پرسيدم «

 

مرخص ات طولاني نشده ؟ » حرف را جاي ديگر كشاندي :

 

« كوي دانشگاه استراحت نزد دوستانش » آخر تو و

 

استراحت ؟ من از سياست زياد سر در نمي آورم ،

 

يعني اصلاً ، شايد « مصلحت » بوده كه چنين اعلام كرده

 

اند . اما كسي كه تا ظهر « روز واقعه » با تو بوده ، مي

 

گويد داشتي براي دانشجويان شعر مي خواندي و دانشجويان

 

 مي گويند

 

عنوان شعرت « اين جا گورستان است » بوده . راست

 

است ،

 

نه چرا دروغ بگويند . در عكس هاي چاپ شده در روزنامه

 

ها هم كه پيشاپيش و پيشاهنگ بوده اي .

 

ـ كاش بودي و مي گفتي كه اين دو را روايت از يك مسئله

 

به زبان سياست يعني چه ؟ مصلحت ؟ شايد

 

 

صنوبرها به نجوا چيزي گفتند / و گزمگان به هياهو

 

شمشيردر پرندگان نهادند/ ماه بر نيامد ماه بر نيامد ؟

 

 نه ، بر آمده است و ما مسكين جانها ،

 

ما تماشاييان تهي دست ، نظاره اش مي كنيم ، مي بينيمش .

 

و خوشا « عزت » كه نامش كنار فروهرها ، پوينده ،

 

مختاري ، شريف و در تاريخ جاودان خواهد شد .

 

ماه بر آمده است . و ما آشكارا مي بينيمش . اگر چه يهوداها

 

به انكارش برخيزد ، / باش تا نفرين شب از تو چه سازد /

 

كه مادران سياهپوش / داغدارانِ زيباترين فرزندان آفتاب و

 

باد / هنوز از سجاده ها / سر بر نگرفته اند .

 

 

مسعود يامين

نوشته شده توسط آزادی در 20:20 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
حقیقت

دست نوشته های عزت ابراهیم نژاد

 

حقيقت

 

 

حقيقت يك ارزش است و زيبايي ارزشي ديگر . آنچه شوق

 

دانشمند  را بر مي انگيزد حقيقت است ـ و اين انگيزه براي

 

هنرمندان زيبايي است .

 

و حال برخي مردمان ـ آن هوشمندان و انديشه ورزان كه

 

فلاسفه مي خوانيم شان برآنند كه ـ زيبايي و حقيقت هر دو

 

يك چيزند . آنان مي گويند كه فقط يك ارزش وجود دارد .

 

يك چيزابدي كه مثلاً ميتوانيم آن را ايكس بناميم و حقيقت

 

نامي است كهدانشمند به آن داده است و زيبايي نامي كه

 

هنرمند آن را بدان خوانده است .

 

هنرمند به دنبال ساختن چيزي است كه هيجاني خاصي در

 

ميان مردمان پديد خواهد آورد . هيجاني زادة كشفي نو در

 

بارة واقعيت . پس مي توان زيبايي را كيفيتي دانست كه در

 

هر آنچه در ذهن هيجاني ويژه پديد مي آورد ، وجود دارد ،

 

هيجاني كه بدان گونه كه با نوعي مكاشفه گره خورده است .

 

اين هيجان الزاماً تنها در ساخته هاي انسان نيست .

 

 نخستين نقش چيزهاي طبيعي ، چون گل ، درختان و

 

 

 خورشيد ، شايد اين نباشد كه زيبا باشند بل اين كه فقط

 

وجود داشته باشند ، ليكن نخستين نقش و وظيفة آنچه

 

هنرمند خلق مي كند ، زيبا بودن است . « يك هيجان استاتيك

 

» اين هيجان آنگونه نيست كه به انجام چيزي يا كاري

 

متمايلمان  سازد . مثلاً ، اگر شما مرا احمق خطاب كنيد يا

 

القاب توهين آميز مشابهي به من دهيد ، به يقين نخست به

 

هيجان مي‌آيم و يحتمل با شما به نزاع برخواهم خاست . اما

 

هيجان درك و تجربة زيبايي به آدمي آرامش مي بخشد و

 

خشنودش مي سازد ، آن سان كه پنداري به چيزي دست

 

يافته است . ـ اين دست يافتن ، دست يافتن به گونه اي

 

مكاشفه است . بسياري تناقص ها ما را گيج و مبهوت مي

 

سازد ـاز آن رو كه   نمي توانيم پاسخ يگانه اي بيابيم ، گيج

 

مي شويم ، اثر هنري انگار چنين پاسخ يگانه يي را برايمان

 

فراهم مي كند .

 

 

 بدين سان كه نظمي يا طرحي را در زندگي به ما سراغ مي

 

 

دهد . ـ هنرمند مواد اوليه را مي گيرد و آنرا به قالبي مي

 

 

 ريزد . اگر او يك نقاش است ، از جهان دور و برش ، به

 

تنوع ، موضوع هايي مجرد بر مي‌گزيند . « وحدت ـ نظم ـ

 

طرح » ممكن است شاعر دو چيز كاملاً متفاوت را در هم آميزد

 

و با خلق يك استعاره يا تشبيه به آنها وحدت بخشد .

 

 

عزت الله ابراهيم نژاد

نوشته شده توسط آزادی در 0:18 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
آزادي جامعه = آزادي زنان
۱۷ اسفند{۸ مارس} روز جهانی زن به منظور دفاع از حقوق زنان را حمایت می کنیم................

تجمع روز جهاني زن قرار است 17 اسفند در پارك لاله تهران از سوي «انجمن دفاع از حقوق زنان در ايران » برگزار شود...

قطعنامه این تجمع را در ادمه بخوانید......


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آزادی در 5:0 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384
افق های دموکراسی در ایران

نشست "افق های دمکراسی در ايران" در سنای آمريکا، با حضور شماری از اعضای کنگره و با حضور تعدادی از فعالان سياسی ايرانی برگزار شد. علی افشاری و اکبر عطری ، دو تن از فعالان جنبش دانشجويی ايران در سال های اخير، سخنانی در اين جلسه ايراد کردند. متن کامل سخنرانی افشاری و عطری را در اينجا می خوانید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آزادی در 4:6 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه دهم اسفند 1384
آیا به راستی باکشورمان چه رفته است؟

به او گفتند شاعر را بیازار     که شاعر در جهان ناکام باید

چو بیند نغمه سازی بسیار    سخن بسیار نیکو می سراید

 

شعر وطن از کتاب  به آسمان  عزت الله ابراهیم نژاد 

  وطن 

q               

 

                  ما را چه مي شود ؟!

 

           در هنگامه اي كه لشگر موج بر چهار سوي وطنمان

                         

                                        سينه مي كشد

                             

     و ما  پي چنيه اي در پست ترين دهليزها و شكافها

                           

                         به كرمي مبتلائيم

                             

               و فارغ از وطن به سرزمين دام ها .

                                                              

                         به چرا شده ايم

q             

                                                                             

                    شما را چه شده است !

 

هنگامي كه وطن ،وطن بود

 

               نه بوي خاك و نه نوازش نسيم و نه آفتابش

 

                                   در شما غنچه شوقي را نمي شكفت

 

 و از لحظات جاودان و بزرگش

 

            ساعات كوچك چاشت و نهار و شام

 

                                 همچون دانه تان

 

                                           گواراي يادتان بود

 

وينك كه سيل آب ـ مائده ها را بر آب راند

 

            بال شما تا ارتفاع لقمه اي پرواز داند

 

                        زيرا فراخناي وطنتان به حجم شكمتان