عزت
فرا تر از يك واقعه بودو بزرگتر از مرگش

انساني گشاده ، تبلوري از شور ، رنج ، آگاهي ، هنر و آزادي . با درك هستي شناسانه والايي كه ريشه در وجودي سرشار از اصالت داشت و حاصل چنان انرژي كيهاني بود كه وجودش تاب مقاومت نداشت ، هم از اين رو بود كه زمين ايران و روح ايراني را به تكان و لرزش درآورد . انساني با سرشتي نيرومند كه خستگي و بي رمقي در او جايي نداشت و از شدت حضوري قوي و حتي هولناك برخوردار بود . او هم نمونه دردمندي بود كه با فقر و بي عدالتي در ستيز بود و هم جنگاوري كه روحش در اساطير و كيهان و معرفت بشري حضوري بلاواسطه و اصيل داشت . حياتي سرشار از محبت و جوانمردي كه كنش هايش آدمي را به تعجب وا مي داشت و در همه حال موجودي ساده و گاه از سادگي به نوعي معصوميت خنده دار مي رسيد . با خاك چنان پيوندي داشت كه با آب و هوا و به همانسان با همه آدم هايي كه به ظاهر غريبه مينمودند ، اما كافي بود ساعتي حتي دَمي برخورد پيش آيد تا بي هيچ نيتي دوستي بي شائبه خويش را بنماياند . او مسيح غريبي بود كه با تراژدي بيگانه نبود ، با اين حال شجاعتي حماسي و مثال زدني داشت . بدني تركه اي و كشيده و لاغر و در عين لاغري با استحكامي فوق العاده ، با موهاي پر پشت و ابروان كشيده و صورت نسبتاً استخواني و پوستي جوان و سبزه و شاداب و لباني كلفت و خوش حالت با سبيلي نازك و به گونه اي مردوار زيبا و دماغي كه در اثر سانحه اي شكسته شده بود همگي او را وجودي ساخته بودند كه يادآور تناسخي بود كه دنياي بزرگ و غريب در آن جريان داشت و با صوتي مردانه و غمگين و هميشه آماده براي خواندن شعرهايش براي هر كس كه گوش شنوا داشت و براي سنگ و ستاره و دريا .
او نشاني از تجسم عميق ترين رؤياهاي قومي بود ، رؤياهايي كه با رنج و كابوس و بي كرانگي توأمان بود . آدمي چند لايه و به طريقتي عجيب دست نيافتني ، غير منتظره و سوررئال كه كيفيت آشنايي با او تأويلي نو و والا مي طلبيد هم از منظر ايماني كه او داشت تا برسد به مراوات و دوستي هاي عاشتقانه اش كه سرشار بود از ايثار ، خاكساري و مايه اي از گذشت كه چه بسا ممكن بود از نگاه آن كس كه او را خوب نمي شناخت به ضعف تلقي شود .
واقعاً شاعر بود و خلقتش ، خلقت يك شاعر بود ، در شاعري ناگريز بود شيوه اي كه نمي توانست شاعر نباشد در برابر صدها مخاطب كه بارها اتفاق افتاده بود شعرهايش را همچون خيزش هزاران پرده كمياب رها مي كرد و همواره جسارتي فوق العاده در اين داشت كه با همه جهان ناشناخته روبه رو گردد . از مكاني برخاست كه از بسياري جهات محروم است و در محيطي قحطي زده و در كشتارگاه عظيم انگيزه آمده بود ، هم از اين چشم انداز است كه جان آزاد او همچون نبوغي يگانه مي درخشيد . نبوغ عزت زندگي اش بود . زندگي سرشار از اتفاق نه از آن روي كه به معناي سطحي ماجراجو باشد بلكه از آن رو كه خود را همچون حادثه اي عظيم و معجزه اي شگفت دريافته بود .
گويي مي خواست عُمري طبيعي را در بيست و پنج سال به پايان رساند، كم مي خوابيد ، مُدام با مطبوعات و مجلات در ارتباط بود با فلان شاعر يا فلان نويسنده و با هر كس كه احساسي از دوستي و معرفت در او بر مي انگيخت ، يك سر شور بود و وفا . مدام از شهري به شهر ديگر در سفر بود دوستان بسياري داشت . از نظر مطالعه ژرفايي روبه رشد داشت ، فلسفه و ادبيات و شعر با خونش عجين بود همواره آماده بود براي شنيدن و ديدن هر آنچه از هر جاي جهان مي آمد براستي براي فهميدن روحي به تمامي پذيرنده داشت و قلبي به تمامي صافي .
و در همه حال انساني بود عملگرا و درگير و در عين حال شادخوار و دوستدار زندگي . در ديدار با ستارگان در هاله اي غريب و سودايي فرو مي رفت و در ديار با يك دوست آتشي بود كه نمي سوزاند اما جان مي داد و انگيزه مي داد و اميد مي داد .
بيش از هر چيز قرباني جذبه اي بود كه به سوي آن كشيده مي شد جذبه اي چنان نيرومند كه نصيحت و كنترل او كاري عبث و بيهوده بود و با همه گذشت و ايثاري كه داشت تسخير ناپذير باقي ماند . روح و روان او در چنان عدم قطعيتي بزرگ و ژرف فرو رفته بود كه همواره مي بايست راجع به او همه چيز گفته شود نه به قصد به ياد آوردن بلكه به قصد فراموشي .
او هرگز مطلق مقدسي نيست بلكه نشان زنده و نيرومند يك زندگي پر حضور و درگير و واقعي بود كه ژرفاهاي مرگ و زندگي را عيان مي ساخت ؛ پيش از آنكه از من دور شود مدام مرا با حضور متافيزيكي اش به اصل بي پايان مرگ و زندگي نزديك مي گرداند ، او براي من حضوري بلاواسطه است همچون آبي كه مي خورم ، همچون ستاره اي كه مي درخشد ، همچون شعري كه مي نويسم و همچون زنده بودن و همچون مرگ .
آئين غسل و سوگواري
از انفجار آدم و فرشته
جاي تحمل نيست
كنار به كنار
لبخند محو بردارم پرواز نگيرد
به كنار
آب بياوريد ، آب فراوان ، آب
پارچه سفيد را بياوريد ، پارچه سفيد را بياوريد
بگذاريد مادرش آخرين بار او را ببيند
بگذاريد زخم هايش را ببوسم
بگذاريد زخم هايش را ببوسم
آخ پدر ، پدر چه دارم به تو بگويم
پلكان خانه به فراز بام نمي رود
به آسمان جنون مي رسد
برادرم ، برادرم ترا چه مي شود
رودها خوني ست ، درخت ها خوني ست
عشق خوني ست ، برادرم خوني ست
او بر فراز رود مردم دور مي شود
و صدايش كه در گوشم مي پيچد :
"رازي نيست
سرنوشت من از آغاز خواب هايم پيدا بود ."
قدرت دانشور
به ياد سياوش كوي دانشگاه :
عزت الله ابراهيم نژاد1![]()
سال فصل پر كشيدن شاعران است . ابري تيره و سنگين و بي كرانه باريدن
گرفته است .
محمد مختاري
را از ما گرفتند . حال«
عزت الله ابراهيم نژاد
»
كه سروده بود :
رازي نيست ،
سرنوشت من ، از آغاز خواب هايم پيدا بود .
عزت
، بلور بود ؛ ساده خوب من ، با عطر همان روح شهرستاني كه داشت ،
به همين زندگي معمولي باور داشت . تا مجالي مي يافت از درس و دانشگاه در
مي رفت مي آمد ، شعري مي خواند . اخيراً هم ميآمد تهران ؛ ميهمان دوستان
كوي دانشگاه و من عزادار كه هميشه اولين شنونده شعرش بودم .
فقط نگاه مي كرد . با همان چشمان خندانش . مي خنديد تا ستمديدگي خود و
همه امثال خويش را پنهان كند . نمي دانست كه من با اين آينه هاي شكسته ،
چقدر آشنايم .
عزت ، گذشته مرا تكرار مي كرد .
به دليل بسيار نام بسياري را در ياد نگاه نمي دارم . آخرين بار گفتم : «
راستي اسم كامل تو چه بود ،
عزت ؟ شعر « به آسمان » تو قشنگ است
چاپش مي كنم .
خنديد :
ـ بعد از دو سال ، اسم كامل مرا ؟
گفتم : گاهي اسم لعنتي خودم را هم از ياد مي برم .
عزت ، تهي دست ، اما بزرگ بود. اهل « پُل دختر » لرستان بود و از
خانواده روستايي ، روستا زاده بود اين شهر نشين شريف .
عزت ، مي دانست هميشه حدود ساعت چهار عصر ، به راه مجله پيدايم مي
شود ، پيدايم مي كند . زودتر مي آمد . بالا نمي رفت . سر كوچه مي ايستاد ،
و ناگهان من با همان لبخند بي پايان او روبرو مي شدم ؛ شادمان مي شدم . او ،
مرا به زندگي باز مي گرداند . دورم مي كرد از دغدغه ، از دقايق سنگين
هزار چه بايد . . .
ديگر نمي توانم در مرگ او گريه هم كنم .
مختاري هزار دريا بغض و
شيون از من ربوده و رفت .
عزت حالا ديگر سر كوچه رازان شمالي نمي آيد .
عزت ديگر نمي آيد .
خودش گفت :
ميگريزم از خواب
مي هراسم از شعر
مي ترسم از مرگ . . . »
چه شوق معصومانه اي در آن رخساره سوخته و تكيده موج مي زد . اولين بار ،
دو سال پيش تر ، كسي زنگ زد . گفت :
سلام
حال همه ما خوب است
اما تو ، باور نكن !
راست مي گفت . ديگر آن لطف محض باز نمي آيد . برادر من باز نمي آيد ،
شاعر ساعت چهار عصر ، نمي آيد . آرامش عجيبي داشت اين پسر .
اولاد شعر من بود . آخر به كدام گناه . . . ؟!
دو روز پيش از شهادت ، زنگ زد . گفت : « شعر تازه ام را برايت بخوانم ؟ »
. . . و خواند :
نخست كه در جهان ديدم
از شادي غريو كشيدم ؛
منم ، آه ، آنمعجزت نهايي
بر سياره آب و گياه !
و من ادامه دادم :
اكنون كه سراچه اعجاز
پس پشت مي گذارم
بجز آه حسرتي ، با من نيست كه
تبري غرفه خون
بر سكوي باور بي يقين و
باريكه خوني كه از بلنداي يقين جاري است .
بلند خنديد . گفت : همه ما فرزندان «بامداد»يم .
گفتيم شاملو ، پيشگوي سرنوشت ما پيادگان شطرنج است .
و چهل و هشت ساعت بعد ، كوي دانشگاه ، پر كشيدن
عزت و باريكه خوني
كه از بلنداي يقين جاري است . به سال فصل پركشيدن
عزت و باريكه خوني
كه از بلنداي يقين جاري است . به سال فصل پر كشيدن شاعران .
سيد علي صالحي
با سلام به شما دوستان گرامي و عزيز و تمام كساني كه قلبشان براي وطن و در راه وطن می طپد.......همچنين تبريكات نوروزي مرا پذيرا باشيد.![]()
متاسفانه درد بسيار است و انسان مي ماند كه از كدام يك بايد گفت ،ولي دردي كه متاسفانه درد هر انسان راستين و آزادي خواهي را به درد مي آورد درد دروغ مي باشد...
ادامه مطلب



