|
پنجشنبه17 تير78 در كوي دانشگاه تهران يك اعتراض معمولي شكل ميگيرد. قرار بود كه چون هميشه آرام و بي خطر پايان يابد، اما... جمعه18 تير78 وقت نماز صبح، يك تهاجم، و بعد10 ساختمان مخروبه، سرها، دستها و پاهاي شكسته و بدنهاي مجروح و... توفيق جنايت و سجده شكر پس از آن! فرداي آن روز سيل بيانيهها بود كه در محكوميت جنايت كوي دانشگاه صادر ميشد و البته اندك حرفهاي خودماني و تحليل و تهديد هم. اصلاً چه ايرادي داشت؟ سفرهاي بود كه پهن شد. حيف فرصت نبود؟ فرداهاي بعد قرار شد كه دانشگاه را تسكين دهند و البته بعضيها هم تنبيه شوند. زمان دادگاه نزديك بود. بعضي قرار شد كه جمع شوند، بعضي قرار شد كه جمع نشوند، بعضي هم ترسيدند كه جمع شوند، آخر به اين زوديها كه18 تير پايان يافتني نبود. اين طرف ماجرا دانشجويان مظلوم كوي؛ و آنطرف، پرشور و مطمئن، و چه استقبال كم نظيري ازشان شد! گل و صلوات و...! روزها از پس هم گذشت و حكم محكمه اعلام گرديد: -- جواني زندگي خود را باخته بود! و ديگري به قول خودش «همه را به يك چشم نگاه ميكرد»؛ و تن و روح مجروح دانشگاه و ساختمانهاي مخروبه كوي؛ همة اينها هيچ... ولي خوب، دزدي چه قبيح بود! آن هم يك ريشتراش قيمتي! و البته اعدام، براي آن كه پيراهن خونين را به همگان نشان ميداد تا بفهمند جنايتي را كه گذشت. خواستيم اعتراض كنيم، گفتند: بعداً بيشتر حرف ميزنيم، بعداً... و اكنون، روايتهاي وارونه وارونه، ميگويند: عجب آدمي بود! خودش را به كشتن داد! آنقدر انگشت در چشمت كردي تا كور شد! چقدر گفتيم... چه گستاخ و بيملاحظهايد شماها! بازي بازي با دم شير هم...؟ آخه آدم خودشو...؟ چه گران بود! و هر چه ميگذشت، به توهين و تهمت افزوده ميشد. ديگر جاي تامل نبود و قلم با اصرار فراميخواند، و چنين بود كه نگاشتم آنچه را كه اتفاق افتاده بود، تا حقيقت جويان و حقپويان بدانند كه آنگونه نبود كه گفتند. يك جور ديگر بود و بسيار متفاوت. اما متعصبین و تنگ نظران حتی از سخن گفتن در مورد این فاجعه نیز واهمه داشته و در سناریویی دیگر پس از نگارش، از پخش "فریاد کوی" که "روایتی دانشجویی از حوادث کوی دانشگاه تهران در ۱۸ تیر ۱۳۷۸" است نیز جلوگیری می کنند. انشاء الله در فرصتی مساعد حقایق در دسترس عموم قرارخواهد گرفت. تا آن روز. |
از وبلاگ:این حرفها
بمناسبت ۱۸ تیر
همایش ۱۸ تیر، توسط " کمیته ۱۸ تیر" برگزار شد. این کمیته از نمایندگان احزاب، سازمانها ومنفردين سياسی با گرایشات مختلف تشکیل شد. ۸ حزب و سازمان سیاسی، ۳ تشکل سیاسی – دمکراتیک و یک تشکل صنفی از این همایش حمایت و پشتیبانی نمودند.
از آن جمله اند: حزب دمكرات كردستان ايران-نروژ، سازمان فدائيان خلق ايران(اكثريت)-نروژ، سازمان كارگران انقلابی ايران(راه كارگر)-نروژ، حزب توده ايران- نروژ، جنبش همبستگی برای آزادی و دمكراسی در ايران، كوموله-سازمان انقلابی زحمتكشان كردستان ايران، سازمان مشروطه خواهان ايران-خط مقدم، سازمان حمايت از پناهجويان ايراني در نروژ .
رضا رضائی مسئول بین المللی حزب سوسیالیستهای چپ نروژ در این همایش شرکت نمود و در سخنرانی خود ضمن خواندن قعطنامه حزب سوسیالیستهای چپ نروژ در مورد وضعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران به شدت جمهوری اسلامی را محکوم نمود و از کلیه خواسته های دمکراتیک مردم ایران حمایت و پشتیبانی نمود. دراین همایش همچنين آقای جعفر زرین (کوروش) نماینده اتحادیه ملی دانشجویان و فارغ التحصیلان ايرانی در اسکاندیناویا پیام حمایت این تشکل را قرائت نمود و بخاطر گرامیداشت تنها جانباخته ۱۸ تیر، عزت ابراهیم نژاد یک دقیقه سکوت اعلام کرد و در پایان شعری را از زنده یاد عزت ابراهیم نژاد برای حاضرین قرائت کرد.
آزادی کلیه زندانیان سیاسی در ایران بویژه دانشجویان در بند و تامین آزادی بی قید و شرط بیان، عقیده و تجمع.
لغو مجازات اعدام، شکنجه و تشکیل یک دادگاه بین المللی برای رسیدگی به جنایات سران حکومت اسلامی.
اعتراض به نقض آشکار حقوق بشر، توسط رژیم جمهوری اسلامی در ایران.
انعكاس همايش اعتراضی ايرانيان مقيم اسلو بمناسبت ۱۸ تير انعكاس بسيار خوبی در تلويزيون و رسانه های نروژی داشت بطوريكه تلويزيون سراسری تی وی ۲ در اخبار همايش را منعكس نمود.
خبرنگار سايت همبستگی نت
اسلو-نروژ
زهره صدری نژاد- دانشگاه تهران، سردر معروف به پنجاه تومانی، دانشکده هنرهای زیبا. آنجا فقط یک دانشگاه معمولی نبود. دست کم برای کسانی که سال تحصیلی 77- 78 دانشجوی آنجا بودند متفاوت بود، بسیار متفاوت. از جمله برای من، که نه فقط آغاز یک دوره تحصیلی جدید، بلکه آغاز یک دوره تازه از زندگی بود.
دانشگاه تهران در سال 77 آبستن اتفاقات بسیاری بود که نه تنها افکار و ذهنیات من، بلکه افکار و زندگی بسیاری از هم دوره ای هایم را عوض کرد. درگیری ها، تجمع ها و تنش هایی که در فضای باز پس از دوم خرداد امکان بروز پیدا کرده بودند، در تیرماه 1378 به اوج خود رسیدند و تا یکی- دو سال بعد هم در سالگرد کوی دانشگاه، ادامه داشتند. هرچند کم کم همه چیز فروکش کرد...
امثال ما که این وقایع را از نزدیک دیدیم، تمام تابستان آن سال و ترم اول سال تحصیلی بعد را در هراس «انقلاب فرهنگی دوم» و از دست دادن آینده مان گذراندیم و تا مدت ها ماشین های پلیس، ترس از حمله به خوابگاه و زدوخوردهای دوباره، جزء کابوس هایمان بود.
دانشجوی سال اول عکاسی و عاشق عکاسی خبری بودم. تنها به خاطر یک کلاس و یک استاد، از تجمع ها و درگیری ها چشم می پوشیدم و غیر از آن با یک دوربین کوچک و لنز نرمال، همیشه لا به لای جمعیت معترضان وول می خوردم! من هم «خوابگاهی» بودم، اما ساکن یکی از خوابگاه های نزدیک دانشگاه و دور از ماجرا؛ و بدتر اینکه شب و روز 18 تیر، در خوابگاه نبودم و مثل اکثر مردم از همه چیز بی خبر ماندم.
جمعه شب، اخبار شبکه دو تلویزیون خبر کوتاهی در مورد اغتشاش دانشجویان در خوابگاه کوی و آسیب رساندن به ساختمان ها و حمله به وزیر کشور - همه به دست دانشجویان!- پخش کرد. به چند نفر از همکلاسی هایم زنگ زدم ولی هیچ کس چیزی نمی دانست و من به گمان اینکه این درگیری هم مثل تمام درگیری های دیگر چند ماه گذشته بوده، شب را به مطالعه برای آخرین امتحان ترم گذراندم.
اما فردا دانشگاه دیگر دانشگاه نبود... طی آن یک هفتهء بعد از واقعه 18 تیر - که در حقیقت روز 21 تیر برای دانشجویان تمام شده بود – زندگی مان در حالت «آماده باش» بود. صبح تا شب در خیابان و دانشگاه و خوابگاه، به دنبال خبر و حادثه و عکسی جدید بودم و شب تا صبح را در وحشت شایعه حمله دوباره به خوابگاه ها (و حتی خوابگاه دختران)، سپری می کردیم.
اگر یادداشت های آن سال نبود، دیگر خیلی چیزها را به خاطر نداشتم. ولی خوشبختانه آن سال ها هنوز ثبت اتفاقات روزانه، عادت مهم زندگیم بود! آنچه در ادامه می خوانید، نوشته هایی است که حدود یک هفته یا ده روز پس از پایان درگیری ها نوشتم. نوشته هایی کاملاً خام و تحت تاثیر فضای آن روزها که قطعاً به ویرایش نیاز دارند، حتی بیش از آنچه انجام داده ام.
لازم به یادآوری می دانم که در این نوشته ها قصد هیچ گونه تحلیل و ابراز عقیده ای درباره وقایع آن سال ندارم. من بیشتر عکاس هستم تا خبرنگار. قصد اصلیم از ارائه این یادداشت ها، فقط بیان خاطرات خاص آن روزهاست. هرچند این خاطره ها حالا دیگر به نظر «خاص» نمی آیند اما جذابیت این نوشته ها دست کم برای خودم، نگاه ساده و حتی گیج و سر در گم یک دختر 20 ساله - بدون هیچ پیش زمینه و ایده سیاسی خاص- به آن قضایاست.
از امروز می توانید این نوشته ها را همراه با عکس هایی که آن روزها گرفته ام، دنبال کنید.
بخش اول: شروع یک پایان
شنبه 19 تیر 1378
با استرس امتحان آخر، وارد دانشکده شدم. اما از دیدن فضای آنجا مات و حیران ماندم. دانشکده مجلس عزا بود. بچه ها گروه گروه دور هم جمع شده بودند و از اتفاقات دو روز گذشته می گفتند و گریه می کردند. اکثراً روبان مشکی بسته بودند و به یکدیگر که می رسیدند سراغ دوستانشان را می گرفتند و لب می گزیدند. به خاطر بی خبری از وضعیت تعداد زیادی از ساکنان کوی، از کشته شدن 5- 6 نفر حرف می زدند (که بعداً همه پیدا شدند). روی تابلوی آزاد دانشکده یکی- دو اعلان تسلیت و بیانیه نصب شده بود. روح الله - یکی از هکلاسی هایم- می گفت چند نفر از بچه های عکاسی هم جزو بازداشت شده ها هستند، ولی او هم اطلاعات مهم تر و بیشتری نداشت.
اعلام شد که ساعت 10:30 تجمع و تحصن رو به روی در اصلی دانشگاه برگزار می شود. دوربین همراهم نبود و با عجله راهی خوابگاه شدم. وضع آن جا هم کاملاً به هم ریخته و نامرتب بود. همه وحشت زده، نگران اتفاقات بعدی بودند. گمان می کردند که دوباره به خوابگاه حمله شود؛ و از آنجا که امتحان ها یک هفته عقب افتاده بود، خیلی ها راهی خانه هایشان شده بودند تا از خطر دور بمانند. با عجله به دانشگاه برگشتم. بین راه یکی از بچه های خانه دانشجو من را دید و خواست کارت دانشجویی اش را در خوابگاه بگذارم. ظاهراً دانشجو بودن جرم شده بود و عاقلانه نبود که مدرک جرم همراهمش باشد!
وقتی برگشتم، اطراف سردر اصلی مملو از جمعیت بود. تعداد زیادی از پسرهایی که در جمع بودند سر یا دست شان پانسمان شده بود و ما از آن ها درباره ماجرا سوال می کردیم. یک نفر، هم دست و سرش را پانسمان کرده بود و هم پایش را و روی گردنش آثار کبودی دیده می شد. می گفت پایش در درگیری آسیب دیده، ولی سر و دستش موقع حمله به اتاق ها و کتک خوردن. گفت پسری چهارده- پانزده ساله در خوابگاه مهمان بوده تا یکشنبه به تماشای بازی استقلال و پیروزی برود، که حالا فقط گردنش شکسته!
مرتب بر تعداد تجمع کننده ها اضافه می شد. فضای پرتنشی بود. انسجامی وجود نداشت و گه گاه سخنرانی هایی می شد یا اعلامیه و بیانیه ای می خواندند. اما ناگهان ولوله ای به پا می شد و عده ای فرار می کردند. از پشت نرده ها چند عکس گرفتم و در گیرودار یکی از آن شلوغی ها مجتبی و مهدی را دیدم. مجتبی در حین عکاسی گرفتار شده و دوربین و کارتش را از دست داده بود، اما مهدی را در حمله به اتاق شان دستگیر کرده بودند. بیچاره مجتبی، دوربینش را تازه خریده و هنوز قسط هایش را پرداخت نکرده بود. درباره بازجویی و بازداشت شان می گفت. می گفت بچه ها را با چشمان بسته به پاسگاه برده اند، آنجا از همه شان فیلمبرداری و بازجویی کرده و ظاهراً تعهد کتبی گرفته اند! مهدی می گفت یکی از بچه ها خواب بوده که به اتاق ریخته اند و با باتوم بیدارش کرده اند، طوری که زبانش از هول بند آمده است.
متوجه یکی از بچه های دانشکده شدم که بین بچه ها چوب پخش می کرد. ظاهراً نگران حمله انصار بودند. یکی دیگر از بچه های عکاسی هم آمد. ظاهراً با وجود سن زیاد و بیماریش، خیلی کتک خورده بود و همه نگرانش بودند. بعداً فهمیدم دلیل نگرانی بیشتر بچه ها، جانباز بودن او و وجود ترکش در بدنش بوده. جمعیت دورش جمع شدند. گفت چون روی لباسش ضدزنگ ریخته بوده و شبیه لک خون بوده وقتی به اتاق شان حمله می شود، متهم به شرکت در درگیری می شود و کتک حسابی می خورد. نه تنها آن جا بلکه در طول مسیر هم با زنجیر، باتوم و میل گرد کتک خورده اند. اما از کتک ها خیلی ناراحت نبود، می گفت فحش هایی شنیدم که از همه کتک ها بدتر بود!
دیگر ترس را کاملاً کنار گذاشتم و برای عکاسی بیرون رفتم. در جوی آب موتوری را آتش زده بودند، ولی نتوانستم عکس بگیرم چون یکباره جمعیت به هم ریخت و ناچار شدم کنار بروم. یک نفر را که می گفتند عکاس نشریه «جبهه» است، گرفتند و فیلم دوربینش را بیرون کشیدند، خودش را هم از محل دور کردند. بچه های انتظامات سعی می کردند جمعیت را به داخل دانشگاه برگردانند تا کارشان از نظر قانونی ایراد نداشته باشد.
دو نفر در درگیری ها، سرشان شکست. اولی سنش زیاد بود و به نظر نمی آمد دانشجو باشد و هر چند خونریزی داشت، ولی حالش خوب بود و داد و فریاد می کرد. اما دومی حالش خیلی بدتر بود و دوستانش او را به کلینیک بردند. چند نفر از هر دو عکس گرفتند، ولی وقتی خواستم از دومی عکس بهتری بگیرم یکی از همراهانش با داد و بیداد مانع شد.
بچه های اکثر دانشگاه ها آمده بودند. دانشگاه هنر، علم و صنعت، هنر، امیرکبیر، شریف و... که بعضی چهره های آشنا یا همکلاسی های دبیرستان را بین شان می دیدم.
ساعت 11 کارمندان دانشگاه کارهای اداری را تعطیل کردند و رفتند و درهای ساختمان های اصلی بسته شد.
دو- سه نفر نوشابه خریده بودند و بین بچه ها پخش می کردند و جالب اینکه برای ناهار، بین جمعیت نان و پنیر پخش کردند؛ نفهمیدم چه کسانی و چه زمانی به فکر ناهار افتاده و آن را آماده کرده بودند! بعد از ظهر بود که برای استراحت سری به خوابگاه زدم، همان وقت متوجه عبور جمعیت از کوچه کنار خوابگاه شدم. به سرعت به طبقه اول رفتم و دو- سه عکس دیگر گرفتم. جمعیت در حین شعار دادن، بقیه را تشویق به پایین رفتن می کردند و می گفتند که تماشاچی نمی خواهند.
عصر، به خاطر ترافیک سنگین، پیاده راهی امیرآباد (محل کوی دانشگاه) شدم. هنوز اوایل مسیر بودم که متوجه حرکت جمعیت به سمت پایین خیابان شدم. قرار بود تحصن در کوی ادامه پیدا کند، اما ظاهراً برنامه شان عوض شده بود. گفتند تشنج و دودستگی باعث حرکت عده ای شده و بقیه هم برای این که جدایی و ضعف نیرو پیش نیاید حرکت کرده اند.
سعی می کردم از پیاده رو حرکت کنم تا هم جمعیت را همراهی کنم و بدانم بالاخره چه می شود و هم بتوانم عکس بگیرم. قبل از رسیدن به وزارت کشور یا بعد از آن، از پنجره یک ساختمانی دولتی - که تابلوی بسیج سازمانی داشت- از راهپیمایان تصویربرداری می شد. آنقدر به طرف تصویربردار سنگ پرتاب کردند که مجبور شد داخل برود؛ وگرنه قطعاً شعار «فاشیست برو گم شو» دلیل انصراف طرف نبود!
جمعیت با رسیدن به ساختمان هایی که مردم از پنجره ها تماشایشان می کردند فریاد می زد: «ای ملت آزاده، حمایت حمایت... ای ملت با غیرت، حمایت حمایت...» یا: «ای ملت آزاده، دانشجویت را کشتند... ایران شده فلسطین، مردم چرا نشستین؟» سرودهای «این ایران، ای مرز پرگهر»، «به لاله در خون خفته، شهید دست از جان شسته»، «یار دبستانی من، با من و همراه منی» را می خواندند و بعضی اوقات پا می کوبیدند؛ خصوصاً موقع فریاد زدن این شعارها: «توپ، تانک، بسیجی دیگر اثر ندارد» یا: «به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد...»
جمعیت روبروی ساختمان وزارت کشور توقف کرد. تعجب کردم که چه طور اطراف ساختمان از هیچ نیروی انتظامی یا استحکامات حفاظتی خبری نبود. بیش از 20 نفر از کارکنان که همگی ظاهری معمولی داشتند – نه کماندو یا نظامی- جلوی ساختمان ایستاده بودند، اما حرکت و تکاپوی خاصی نداشتند. در باز بود، ولی از دانشجوها کسی داخل نشد.
«تاج زاده» که آمد تا با بچه ها صحبت کند، میز و بلندگو هم آوردند. به خاطر سروصدای جمعیت چیز زیادی نمی شنیدم، چیزی که از صحبت هایش فهمیدم این بود: «من دیشب با چند نفر از نماینده های شما صحبت کردم و آن ها مجاب شدند. و بعد وعده داد که هیچ دروغی در کار نخواهد بود و همه بازداشت شده ها آزاد خواهند شد و تکلیف همه روشن خواهد شد. ما نمی توانیم به شما دروغ بگوییم، چون هرکه بازداشت شده حتماً هم اتاقی یا دوستی داشته که سراغش را بگیرد...» بعد هم قول داد کسانی که به کوی حمله کرده اند مجازات شوند و سردسته هایشان هم عزل شوند! در بین صحبت هایش دانشجوها شعارهایی می دادند: «دروغه، دروغه، بیست ساله دروغه!» زمان ثابت کرد دانشجوها حق داشتند به این حرف ها بی اعتماد باشند.
یک نفر خواسته های دانشجویان را مطرح کرد که: «عدم تصویب بخش دوم قانون اصلاح مطبوعات، عزل و مجازات حمله کنندگان به کوی، آزادی دستگیرشدگان...» جزئشان بودند. در پایان تاج زاده گفت می ماند تا پرسش و پاسخ آزاد برگزار شود، اما راهپیمایان بی توجه به این بازی تازه، نماندند و دوباره حرکت کردند.
جمعیت تا میدان «جهاد» پیش رفت و با طی بخشی از خیابان ولی عصر به میدان ولی عصر رسید. به خاطر شلوغی خیابان، مرتب بر تعداد تماشاچی ها افزوده می شد. در میدان، همه مغازه دارها کرکره ها را پایین کشیده بودند تا مبادا آسیبی به اموال شان برسد و از بیرون یا داخل، نظاره گر بودند. در میدان جهاد وانت و مینی بوسی متعلق به نیروهای گارد را دیدم که از خیابان فرعی پایین رفتند. معلوم بود کل منطقه تحت کنترل و نیروی انتظامی آماده جلوگیری از درگیری و اغتشاش احتمالی است، اما هیچ نیروی نظامی و انتظامی در محدوده دید و نزدیک دانشجویان نبود. این وضعیت دست کم تا سه روز بعد ادامه داشت.
شعار دادن کماکان تا ساختمان وزارت کشاورزی ادامه داشت و از آنجا راهپیمایی تا پارک لاله در سکوت ادامه یافت و بعد دوباره شعارها شروع شد. بقیه مسیر حرکت از پارک لاله به سمت کوی بود که ادامه ندادم، چون هم خسته بودم و هم این که دیگر شب شده بود - ساعت از 9 گذشته بود- و باید برمی گشتم. حالا دیگر علی رغم سکوت صدا و سیما، اخباری جسته و گریخته و دهان به دهان بین مردم پخش شده بود و مطمئن بودم خانواده ام نگران خواهند شد و سعی می کنند با خوابگاه تماس بگیرند. و خب از آنجا که فکر می کنند به خاطر شغلی که انتخاب کرده ام روزی بلایی سرم خواهد آمد، نبودنم نشانه جالبی نخواهد بود!
ادامه دارد...
برگی از دفتر خاطرات یک دانشجوی اخراجی
مزدک علی نظری- مطلبی که خواهید خواند، پیشتر با نام مستعار در یک سایت اینترنتی منتشر شده است. متاسفانه «اشتباه» طبیعت کار ژورنالیست هاست، همکاری با آن سایت هم یکی از اشتباهات بزرگ من بود!
وقتی همراه داشتن «اعلامیه حقوق بشر» جرم است!
در تقویم ایران دو روز خاص وجود دارد که در این ایام به هیچ وجه نمی شود دانشجویان ناراضی را مهار کرد؛ یکی روز 16 آذر و دیگری 18 تیر. اولی یادآور روز سیاهی ست در دهه چهل شمسی که سه دانشجوی معترض در محیط دانشگاه، به دست عوامل رژیم پهلوی کشته شدند. این روز در ایران رسماً به نام «روز ملی دانشجو» ثبت شده است.
اما حدود چهار دهه بعد، در سحرگاه یک روز گرم تابستانی، نیروهای موسوم به «لباس شخصی ها»؛ به پشتوانه بعضی عوامل انتظامی «خودسر»(!) به خوابگاه دانشجویان یورش برده و فاجعه ای دیگر آفریدند.
دانشجویان این دو روز را به عنوان روزهای اظهار مخالفت و طلب کردن خواسته های خود برگزیده و هر سال با وجود عدم اجازه برگزاری هر گونه میتینگ یا سخنرانی، با مشت هایی گره کرده و شعارهایی تند، سالگرد نقاط عطف جنبش خود را جشن می گیرند؛ ضیافتی به صرف ضرب و شتم و گاهی هم اخراج از دانشگاه، دستگیری، زندان و...!
***
در دومین سالگرد واقعه تلخ هجدهم تیر بود که دستگیر شدم. دو سال پیش از آن، در اولین موج سرکوب نشریات دانشجویی و اخراج دانشجویان معترض، از تحصیل محروم شده بودم. اما هنوز حرارت گذشته در من بود، گرم خیال مبارزه بودم و خود را از دانشگاه دور نمی دیدم.
مثل سال قبل، از ظهر، خیابان انقلاب و مقابل دانشگاه تهران شلوغ بود. به نظر می رسید هرکس پی کار خود است و قرار نیست اتفاقی بیفتد. اما به محض شنیده شدن اولین فریادها از حیاط دانشگاه، همان رهگذران به ظاهر بی اعتنا ناگهان به یکدیگر پیوستند و شعارهای دانشجویان را زمزمه کردند. شور جوانان دانشجو که درهای دانشگاه را بسته و پشت نرده ها جمع شده بودند، شهامت را به مردم هدیه می کرد. مردمی از همه شکل و هر سنی.
وقتی شلوغ تر شد، نیروهای گارد ضد شورش - که در خیابان های اطراف کمین کرده و انتظار این لحظه را می کشیدند- وارد صحنه شدند؛ سپر و باتوم های برقی در برابر زن ها و دختران، مردان پیر و جوان.
پیرمردی دست به روی سینه، کنار جوی آب وا رفت. به سویش دویدم. از فروشندگانی که درهای مغازه را بسته و به تماشای تظاهرات ایستاده بودند، آب خواستم. پیرمرد جرعه ای آب خورد و چشمانش را باز کرد. ناراحتی قلبی داشت.
گفتم: «پدر جان، حالا وقت مبارزه پسران شماست. چرا شما با این حالت آمدی؟»
گفت: «پسرم را گرفته اند. 18 تیر... حدود یک سال است که از او بی خبریم. فقط می دانیم زندان است...»
***
مردم هر سال می آیند. می آیند تا فرزندان شان تنها نمانند. می آیند تا نبض تپنده دانشگاه، از تلاش و تلاطم باز نماند. در میان شان چهره های آشنا را می شود دید؛ مثلاً (...) که گرچه نمی تواند مثل بقیه در خیابان ها راه بیفتد و شعار بدهد، اما در همان کتاب فروشی کوچک خود - که مقابل دانشگاه است - هم سعی نمی کند چهره اش را مخفی کند. حضور و حمایت امثال او برای جنبش دانشجویان حیاتی است.
یا (...) کارگردان بین المللی سینمای ایران، که دست در جیب کرده و آهسته در میان مردم راه می رود. اما با هر صدا یا درگیری، به سوی مهلکه می دود. انگار می خواهد لحظه لحظه وقایع را در ذهن ثبت کند. دکوپاژ می کند، میزانسن را دید می زند، گریم ها را به ذهن می سپارد. شاید او حضور و دیدن این صحنه ها را وظیفه خود می داند؛ وظیفه خود به عنوان یک هنرمند، هنرمندی که باید آینه مردم خود باشد و اگر امروز اجازه نمی دهند، روزی دیگر دیده هایش را به تصویر بکشد. روزی که دیگر سانسور فیلم هایش را قلع وقمع نکند یا مثل اکثر آثارش، توقیف نشود. روز آزادی...

***
بله، در دومین سالگرد بود که آن اتفاق افتاد؛ فضا ملتهب بود و درگیری های پراکنده ای در خیابان رخ می داد. داشتم مثل بقیه در خیابان حاشیه دانشگاه راه می رفتم، چرا که ماموران اجازه ایستادن و جمع شدن به مردم نمی دادند. با این حسرت که کاش بین دانشجویان بودم و می توانستم فریاد بزنم... ناگهان نوجوانی را دیدم که بین سه «لباس شخصی» سیاه پوش، گیر افتاده بود؛ آن ها پسرک را زیر مشت و لگد گرفته بودند و با توحشی وصف ناشدنی، می زدندش. هرکس دیگری جای من بود، همین کار را می کرد؛ برای نجات پسرک خود را به میان آن ها انداختم، او کوچک تر از آن بود که فکر می کردم، شاید 12 ساله. مثل خرگوشی زخمی و حیران، لنگان و ناله کنان دوید و بین گروهی از مردم مخفی شد. اما من را گرفتند...
چند لحظه بعد، بین صدها مامور بودم؛ گروه عظیمی از لباس شخصی ها، سربازان نیروی انتظامی، سپاهی ها، بسیجی ها، گارد ضد شورش، ماموران اطلاعات و... خیابانی فرعی را بسته و به قرارگاه موقت خود تبدیل کرده بودند. همراه با من، دو جوان دانشجو به آن لانه زنبور آورده شدند؛ همگی مان را می زدند و هرکه می رسید ضربه ای حواله مان می کرد، بی آنکه دلیل دستگیری مان را بدانند یا ما بدانیم از این درنده خویی شان چه لذتی می برند؟
چند دانشجو پیش از ما دستگیر و پشت وانتی سیاه رنگ حبس شده بودند. دو دختر جوان دیگر را هم آوردند و با خشونت به این سلول متحرک انداختند. بازجویی سرپایی از ما شروع شد؛ من چیزی برای آن ها نداشتم، نه کارت شناسایی و نه هیچ حرفی. اما کیف آن دو دانشجوی کم سن و سال، پر بود. هرگز آن لحظات را فراموش نمی کنم؛ در آن کیف، کتابی کوچک بود: «اعلامیه جهانی حقوق بشر» با طرح هایی سمبلیک در کنار هر بند آن بیانیه.
یکی از آن ماموران پرسید: «این چیست؟»
یکی از آن دانشجویان جواب داد: «اعلامیه حقوق بشر...»
یکی دیگر از آن مردان که ما را دور گرفته بود، آشکارا از ماهیت اعلامیه چیزی نمی دانست. خشمگین، فریاد زد: «اعلامیه داری؟ ضد انقلاب عوضی...!»
و شروع کرد به کتک زدن جوان بی دفاع. بقیه هم همراهی اش کردند.
***
این یک معجزه بود که با فداکاری صاحب فروشگاهی در نزدیکی آنجا، از مهلکه گریختم. کاش می شد تدبیر او و حرکت شجاعانه اش را توصیف کنم. ولی ممکن است این کار به لو رفتن و گرفتاری او منجر شود. بنابراین، همین قدر بدانید که من به زندان نرفتم. دوستانی که شاهد دستگیری ام بودند، با شادی، آزادی ام را تبریک گفتند ولی این فکر همواره در ذهن من است که اگر آن روز نجات پیدا نمی کردم، سرنوشتم چه می شد؟ حالا کجا بودم؟ آیا اصلاً «بودم»...؟
آن دو دانشجو چه شدند؟ آن دختران جوان، پسر آن پیرمرد درهم شکسته، آن همه جوان دستگیر شده... راستی الان کجایند؟
***
در یکی از این سالگردها با «سعید عسگر» مواجه شدم؛ او همان تروریستی است که چند گلوله در شقیقه «سعید حجاریان» مهم ترین تئوریسین اصلاح طلبان شلیک کرد و به زندان افتاد. گفتم زندان؟ پس او آنجا - آزادانه در خیابان - چه می کرد؟ در حالی که همه خیال می کردند این جانی خطرناک پشت میله های زندان است، او داشت از تجمع کنندگان مقابل دانشگاه فیلمبرداری می کرد تا بعد با شناسایی آن ها، به حساب شان برسد!
صبح فردا، یک روزنامه جسارت کرده و عکسی از عسگر منتشر کرد که او را آزاد و در میان افرادش نشان می داد. ولی با بی پاسخ ماندن این افشاگری، عسگر بی پرواتر از گذشته به فعالیت های خود ادامه داد. او حالا یکی از تندروترین سردسته های لباس شخصی هاست. پستی که زمانی به «مسعود ده نمکی» تعلق داشت.
***
همیشه فکر می کردم اگر روزی با ده نمکی روبه رو شوم؛ حتماً اطراف مان پر است از آتش و خون، و ما بی لحظه ای تردید و تاًمل، به همدیگر هجوم می بریم و... به همین دلیل، وقتی مجبور شدم در مصاحبه ای برای تلویزیونی خارجی، مقابل او بنشینم و گفت و گو کنم، و حتی لبخند بزنم، دچار پارادوکس حسی غریبی شدم. بدتر از همه وقتی بود که او با مظلوم نمایی به سوالاتم جواب داد، اما وقتی دوربین را خاموش و چشم مترجم گروه را دور دید، حرف هایی زد که هنوز فراموش نکرده ام؛ چیزهایی در اهانت به دانشجویان و جنبش شان.
طبق مدارک موجود، ظهر روز 18 تیر 1378، در حالی که دانشجویان سحرگاهی خونین را پشت سر گذاشته ولی با حفظ آرامش، امیدوار بودند مورد حمایت قانون قرار بگیرند؛ گروهی به سرکردگی ده نمکی مقابل کوی دانشگاه اجتماع کرده و به تحریک دانشجویان پرداختند. این حرکت موزیانه جرقه ای شد تا بغض دانشجویان ترکیده و با مقابله آن ها، هفته ای پر التهاب رقم بخورد. اقدام ده نمکی از این نظر مهم و قابل بررسی است که در حقیقت سرنوشت ماجرا با این اتفاق عوض شد؛ در حالی که آشکار بود دانشجویان مورد حمله قرار گرفته و ظلمی بر آن ها رفته است، با رخ دادن شورش و التهابی که ده نمکی و یارانش شروع کننده آن بودند، همه چیز برعکس شد. حالا این دانشجوها بودند که به ایجاد اغتشاش، برهم زدن نظم جامعه و واردکردن خسارت به اموال عمومی متهم می شدند...
به این ترتیب باید گفت او در سرکوب جنبش دانشجویان در سال 78 نقش پررنگی داشت. چیزی که باعث می شود نه تنها من، بلکه تمام دانشجویان و جوانان آزادی خواه ایرانی، خیال رویارویی با ده نمکی را اینطور در ذهن تصور کنند: در میان آتش و خون، با مشت های گره کرده ای که در حمله به او تردیدی ندارد... هرچند قبلاً بارها با او گفت و گو کرده و حتی لبخند زده باشی!
منبع :خبرنگاران صلح

از چهارسال قبل، هرسال در آستانه هيجدهم تير محيط های دانشگاهی به صحنه برپايی اعتراض ها تبديل می شود
18 تير اگر در سال 78 و در زمان حمله گروه های فشار به کوی دانشگاه تهران حادثه ای بود که مانند آن در جريان جنبش اصلاحات بسيار رخ داده است، يک سال بعد در اثر پی آمدهايش جنبش دانشجوئی را مستقل از جناح های سياسی در مقابل حکومت قرار داد و از اين جهت هم مقطعی اثرگذار در تاريخ جنبش دانشجوئی کشور شد.
| در آستانه سالگرد 18 تير، حکومتی که در سال های گذشته همواره دانشجويان را در تبليغات و راه پيمائی های خود همراه داشت ناگزير شده است که اعلام دارد که اجازه برپائی هيچ تجمعی در بيرون از دانشگاه ها نمی دهد |
از جمله وعده های رهبران و مقامات وحشت زده به دانشجويان رسيدگی عادلانه به ماجرا و تنبيه مسببان بود اما چهار ماه بعد همه رويدادها حکايت از آن داشت که با آرام شدن فضا محافظه کاران در راضی کردن تصميم سازان جمهوری اسلامی به تلخی و تندی با دانشجويان موفق تر بوده اند.
فرهاد نظری، قهرمان 18 تير!
نقطه آغاز اثرگذاری منفی 18 تير در ذهن و انديشه دانشجويان کشور دادگاهی بود که برای رسيدگی به حادثه برپا گرديد و فرهاد نظری فرمانده نيروی انتظامی تهران در آن زمان که نيروهای تحت فرمانش متهم به حمله به کوی بودند و ديگر متهمان همچون قهرمانان با صلوات ها و استقبال حزب الهی ها در آن حاضر شدند.
دانشجويانی صدمه ديده و حتی آنان که چشم و سلامت خود را از دست داده بودند نتوانستند دادگاه را راضی به مجازات عاملان حمله کنند، گروه های شناخته شده فشار از تعقيب قضايی مصون ماندند و فقط سرباز وظيفه ای به جرم دزديدن ريش تراش يکی از دانشجويان به بازداشت و جريمه محکوم شد.
در متن های رسمی از عزت ابراهيم نژاد دانشجوی سابق دانشگاه تهران که در شب 18 تير به کوی دانشگاه رفته بود و به تيری که هرگز شليک کننده اش شناخته نشد به قتل رسيد، به عنوان تنها قربانی حادثه نام برده شد اما هيچکس به اتهام اين قتل محاکمه نشد.
نوارسازان
هنوز دادگاه تشکيل نشده بود که اعترافات تکان دهنده امير فرشاد ابراهيمی، عضو فعال انصار حزب الله که ادعا کرد تحت تاثير خشونت های اين گروه در 18 تير از آن ها بريد و حاضر شد اطلاعات خود را در اختيار وکيل دانشجويان قرار دهد، پشت پرده فعاليت انصار حزب الله و ارتباط مالی روحانيون و سران جناح محافظه کار را با گروه های فشار فاش کرد.
| بنا به آمار منتشر شده توسط دانشجويان در طول سه سال بعد از حادثه 18 تير دانشجويان با دادن 465 زندانی بيش از هر گروه ديگری هزينه اصلاح طلبی را پرداخته اند |
محافظه کاران پرونده ای تحت عنوان "نوارسازان" تشکيل دادند و وکلای دانشجويان وامير فرشاد ابراهيمی را متهم به نشر اکاذيب برای تشويش افکار عمومی کردند. بدين ترتيب هم آن اعترافات را و هم گزارش اوليه شورای عالی امنيت ملی که حمله کنندگان به کوی دانشگاه را مقصر معرفی کرده بود نديده گرفتند. دانشجويانی که در جريان نا آرامی ها دستگير شده بودند نيز به زندان های طولانی محکوم شدند و احمد باطبی، يکی از دانشجويان که به خاطر سر دست گرفتن يک پيراهن خونين در جريان تظاهرات دانشجويی به 10 سال زندان محکوم شد.
آخرين اميد
با اين همه، جنبش دانشجوئی به اميد فتح قوه قانونگذاری توسط اصلاح طلبان و باز شدن فضای حرکت های سياسی برای آن ها شور خود و تائيدشان از اصلاح طلبان را تا انتخابات مجلس ششم ادامه دادند و حضور پرشور آنان يکی از اصلی ترين عوامل پيروزی اصلاح طلبان قلمداد شد.
اما گذشت يک سال از شروع کار مجلس و مقاومت های پی در پی شورای نگهبان در برابر مصوبات مجلس که باعث شد روند اصلاحات با کندی روبرو شود و توقيف سراسری مطبوعات اصلاح طلب که منعکس کننده خواست ها و تحرک های آنان بود، همزمان با دستگيری مدام منتخبان انجمن های دانشجوئی، آرام آرام رشته مودت بين تشکل های دانشجوئی و حکومت را بريد.
بعد از بسته شدن روزنامه ها، انجمن های دانشجوئی با دعوت از اصلاح طلبان و فعالان سياسی برای سخنرانی و ترتيب ميزگردها و مناظره های سياسی به فعاليت های تازه ای دست زدند اما بزودی گروه های فشار و امامان جمعه با حمله به اين اجتماعات بار ديگر راه را بر دانشجويان سد کردند.
سه بار تشکيل اردوهای سراسری دانشجويان که برای انتخابات دفتر تحکيم وحدت و با حضور نمايندگان دانشجويان شهرهای مختلف برپا شد به زد و خورد و نا آرامی هائی انجاميد که اوج آن در خرم آباد رخ داد و گروه های فشار علاوه بر دانشجويان و سخنرانان مقامات محلی را از نيز از ضربه های خود در امان نگذاشتند.
قربانيان اصلاح طلبی
بنا به آمار منتشر شده توسط دانشجويان در طول سه سال بعد از حادثه 18 تير دانشجويان با دادن 465 زندانی بيش از هر گروه ديگری هزينه اصلاح طلبی را پرداخته اند.
دستگيری عباس عبدی از سران اولين انجمن های اسلامی دانشجويان پس از تاسيس جمهوری اسلامی که در 13 آبان سال 81 و درست در سالگرد اشغال سفارت آمريکا اتفاق افتاد، گرچه به بهانه ديگری جز فعاليت های دانشجوئی رخ داد ولی قطع آخرين بندهائی بود که جنبش دانشجوئی را به جناح های داخل حکومت می پيوست.
دانشجويان دانشگاه های تهران چند روز پيش در نامه ای خطاب به عباس عبدی که پس از هشت ماه هنوز در بند انفرادی زندان اوين به سر می برد از او خواسته اند به مقاومت خود ادامه دهد و مطمئن باشد که آزادی و دموکراسی نزديک است.
عباس عبدی جزو دانشجويانی بود که در سال 1358 از ديوار سفارت آمريکا در تهران بالا رفتند و اين سفارتخانه را به تسخير خود در آوردند، وی در سالگرد اين واقعه به اتهام فروش اطلاعات به بيگاناگان و در راس آنها آمريکا بازداشت شد.
چالش جنبش دانشجويی با نظام
آخرين اعلاميه های انجمن های اسلامی دانشجويان به دنبال موج دستگيری دانشجويان صادر شده است نشان می دهد که جنبش دانشجوئی با همه محدوديت ها و فشارهای مهارکننده، در چالش با نظام حاکم قرار گرفته و خواستار تحولات بنيادی در نحوه اداره کشور است، امری که جز شش ماهه پايانی دوران سلطنتی در تاريخچه جنبش دانشجوئی ايران سابقه نداشته است.
| با پايان جنگ هشت ساله ايران و عراق و درگذشت آيت الله خمينی بنيان گذار جمهوری اسلامی و قدرت گرفتن محافظه کاران، دفتر تحکيم وحدت اعتبار پيشين خود را از دست داد |
سال بعد از آن در همان روز جمعی از دانشجويان با بالارفتن از ديوار سفارت آمريکا در تهران و اشغال سفارت تحولی بزرگ پديد آوردند که نه تنها به سقوط دولت موقت بلکه به آغاز تصفيه های سياسی انجاميد و دانشجويان اشغال کننده سفارت زمينه را برای حاکميت روحانيون فراهم آوردند.
با سقوط رژيم سلطنتی، دانشگاه های کشور کار عادی خود را از سر نگرفتند بلکه به گفته اولين رييس جمهور ايران دانشگاه تبديل به زرادخانه ای بزرگ شده بود که احزاب و گروه های چريکی علاوه بر آن که آن را به مرکز فعاليت خود تبديل کرده بودند از آن به عنوان ستاد فعاليت های گاه مسلحانه خود استفاده می کردند.
کوتاه زمانی بعد از گروگانگيری روحانيون و شورای انقلاب با نام انقلاب فرهنگی تصميم به تعطيلی دانشگاه ها و اسلامی کردن آن گرفتند و طرفه آنکه در اين زمان ابوالحسن بنی صدر و حسن حبيبی دو نماينده جنبش دانشجوئی دوران نهضت ملی کردن نفت، به عنوان رييس جمهور و وزير علوم حکومت تازه تاسيس اسلامی مجری اين تصميم بودند.
تعطيل سه ساله دانشگاه ها مصادف با سال های بحرانی سرکوب گروه های سياسی و جنگ با عراق بود و زمانی که دانشجويان اشغال کننده سفارت آمريکا به عنوان "پيرو خط امام" صحنه گردان سياسی کشور بودند که بعدا نام دفتر تحکيم وحدت را برای تشکل واحد انجمن های اسلامی دانشگاه های سراسر کشور انتخاب کردند.
به نوشته يک ناظر خارجی، دفتر تحکيم وحدت که در دهه اول جمهوری اسلامی نقشی همانند سازمان های جوانان احزاب کمونيست را برای روحانيون بازی می کرد، از حمايت آن ها برخوردار بود و رهبران منتخبشان از امکانات و فرصت های تحصيلی و موقعيت های شغلی برتر برخوردار بودند.
با پايان جنگ هشت ساله ايران و عراق و درگذشت آيت الله خمينی بنيان گذار جمهوری اسلامی و قدرت گرفتن محافظه کاران، دفتر تحکيم وحدت اعتبار پيشين خود را از دست داد.
بازگشت دانشجويان خط امام به صحنه
گروهی از دانشجويان پيرو خط امام و چهره های مشهور آنان که در گروگان گيری سال 1358 در سفارت آمريکا حضور داشتند، در سال 76 از متحدان محمد خاتمی شدند که با رای خيره کننده مردم به رياست جمهوری انتخاب شد. اين گروه از آن زمان پرشورترين سخنگوی جنبش اصلاحات دانشجويان بودند که از طريق دفتر تحکيم وحدت رابطه خود را با جناح دوم خرداد حفظ می کردند.
اما اين رابطه برای مدت طولانی پايدار نماند.
روز 18 تير 78 زمانی که دانشجويان تاوان پيشتازی خود را در جنبش اصلاح طلبی به بهائی سنگين پرداختند اتحاد آن ها با اصلاح طلبان شدت گرفت و به همان نسبت بند آنان از روحانيون محافظه کار بريد و دفتر تحکيم وحدت هدف حملات بعدی مخالفان اصلاحات قرار گرفت.
شکست های پی در پی اصلاح طلبان در اجرای قول هايی که در زمان انتخابات داده بودند و دلسردی مردم، همزمان با شدت گرفتن فشارها بر گروه های دانشجوئی در دوره دوم رياست جمهوری محمد خاتمی، دانشجويان را در زمانی به انتقاد از دولت و اصلاح طلبان واداشت که به گفته آنان چيزی از وعده های اوليه باقی نمانده و تمامی دستاوردها از دست رفته بود.
اسفند 81 بعد از بی رغبتی مردم و به ويژه دانشجويان و جوانان - به شرکت در انتخابات شورا ها دفتر تحکيم وحدت رسما اعلام کرد که از جنبش اصلاحات دوم خرداد کناره می گيرد و ديگر به عنوان متحد اصلاح طلبان عمل نمی کنند.
اين جدائی در زمانی که کوشش ها برای ايجاد انشعاب در دفتر تحکيم وحدت نيز آثار اوليه خود را نشان داده و اکثريت دانشجويان را در مقابل حکومت قرار داده بود، زمزمه هائی را که پيش از آن وجود داشت به اعلاميه ها و بيانيه های دانشجويان راه داد.
از تحکيم وحدت تا تحکيم دمکراسی
پيشنهاد تشکيل دفتر تحکيم دمکراسی که اخيرا از سوی سعيد رضوی فقيه از آخرين منتخبان شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت مطرح گرديد با اين استدلال همراه بود که دفتر تحکيم وحدت همچنان که نامش حکايت دارد يادگار دوران وحدت خواهی برای مقابله با استثمار خارجی بود که اينک جای خود را به مبارزه برای رسيدن به دموکراسی داده است.
| روز 18 تير 78 زمانی که دانشجويان تاوان پيشتازی خود را در جنبش اصلاح طلبی به بهائی سنگين پرداختند اتحاد آن ها با اصلاح طلبان شدت گرفت و به همان نسبت بند آنان از روحانيون محافظه کار بريد و دفتر تحکيم وحدت هدف حملات بعدی مخالفان اصلاحات قرار گرفت |
اين تحول عمده در ديدگاه های اکثريت دانشجويان، ناشی از تحولات جهانی و دگرگون شدن خواست های تجدد طلبانه جوانان کشور است که اينک جز به آزادی و دموکراسی نمی انديشند و به نوشته خودشان منشور جهانی حقوق بشر را مهم ترين دستاورد بشری می شناسند.
در آستانه سالگرد 18 تير، حکومتی که در سال های گذشته همواره دانشجويان را در تبليغات و راه پيمائی های خود همراه داشت ناگزير شده است که اعلام دارد که اجازه برپائی هيچ تجمعی در بيرون از دانشگاه ها نمی دهد.
اين تصميم علاوه بر نگرانی از اغتشاش و به هم خوردن نظم عمومی نشان از شکست روحانيون و محافظه کاران در جلب نسل تازه ای دارد که در دوران جمهوری اسلامی متولد شده و برخلاف تبليغات رسمی حکومت، می خواهد همانند همسن و سالان خود در همه جهان زندگی کند
|
جامعه بین المللی بجای فرستادن گروه تحقیق پیرامون قتل ولی الله فیض مهدوی عاملین جنایات یعنی خامنه ای و احمدی نژاد را دستگیر و به مراجع قضائی بین المللی تحویل دهند, نوید اخگر _________________________ |
|
هنوز صدای طنین شیون مادر و پدر اکبر محمدی که خونش گلگون خاک ایران را رنگین تر کرد بگوش میرسد که خبر شهادت رزمنده دلیری بنام ولی الله فیض مهدوی در زندان قلوب خونبار مردم ایران را در هم فشرد
جامعه بین المللی! سازمان ملل! ارگانهای حقوق بشری! روسای جمهور! وزرای خارجه کشور های جهان! تحقیق پیرامون هزاران هزار قتلی که تا بحال رژیم اسلامی مرتکب شده چون نتیجه ملموس نداده است، دست رژیم را برای کشتار ها و ترور های آینده بیشتر گشوده است راه جلوگیری از کشتار بقیه زندانیان سیاسی در ایران از فرستادن گروه تحقیق سالهاست که عبور کرده است. برای خاتمه دادن به کشتار زندانیان سیاسی جز دستگیری علی خامنه ای و احمدی نژاد و دیگر سران رژیم و سپردن آنان به مراجع قضائی بین المللی راه دیگری نمانده است تصمیمات آتی شورای امنیت در برخورد با ایران و تحریم های گسترده نظیر تحریمهای آفریقای جنوبی زمان آپارتهاید و مخصوصا مواضع بسیار صریح و اصولی و قاطع و درست وزیر خارجه روسیه آقای سرگئی لاروف در بررسی انواع تحریمها بر علیه ایران رژیم را به حیوان درنده ای تبدیل کرده که یا باید از خون زندانیان سیاسی تغذیه کند و یا با آتش افروزی در لبنان و فلسطین و پاکستان و هند و عراق و افغانستان و دیگر کشور های منطقه بر پا های غنی شده و اتمی خود کارتی بالا تر از آنچه بن لادن در 11 سپتامبر رو کرد رو کند تا بتواند هژمونی ایدئولوژیکی از دست رفته اسلام ناب محمدی را از دست یک بچه عرب وهابی نظیر بن لادن خارج نماید رژیم اسلامی که بر روی روسیه حساب زیادی باز کرده بود از یکسال گذشته به این طرف نه تنها تک تک تیر های خود را به سنگ خورده می یافت که در انتها مجبور شد حجم معاملات اقتصادی با روسیه را به نصف نیز تقلیل دهد البته سران روسیه مخصوصا آقای پوتین و آقای لاروف بهتر از هر کسی آگاهند که سرمایه گزاری بر روی دیکتاتوری مذهبی استراتژیکمان به ضرر دو کشور ایران و روسیه است، مسلما اپوزیسیون مشروع و دمکراتیک ایران پس از سرنگونی حاکمان مذهبی با حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران میتواند درب بهترین ارتباطات فرهنگی ،اقتصادی و سیاسی را نه تنها با روسیه که با چین و کلیه کشور های جهان باز و برقرار داشته باشد مردم ایران و جامعه جهانی بایستی یک صدا خواستار دستگیری علی خامنه ای ، احمدی نژاد و دیگر سران رژیم به جرم نقض 28 ساله حقوق انسانها و جنایت بر علیه بشریت شوند و در همین راستا اقدامات عاجل شورای امنیت سازمان ملل در شروع تحریمهای اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی ، دیپلماتیک، نفتی و تسلیحاتی مسلما سد راه دست یابی رژیم به بمب اتم و به گروگان گرفتن مردم ایران و جهان خواهد شد تاریخ6 سپتامبر سال 2006 میلادی سوئد استکهلم آدرس سامانه اینترنتی نوید اخگر http://www.nawidakhgar.com _______________________________
|





