ایول، پاکستان هم حاجی بخشی داره!
مزدک علی نظری- تصاویری که از نا آرامی این روزهای شهر کویته پاکستان در دنیا نمایش داده شد، هیچکس را به اندازه من خوشحال نکرد. از اینکه دیدم بین پلیس های پاکستان، عده ای «لباس شخصی» محترم هم هستند که به طرف تظاهرات کنندگان پدر سوخته و آشوب طلب تیر می اندازند، گاز اشک آور شلیک می کنند و اگر دست شان رسید جوان ناراضی دست بسته ای را حسابی چوب می زنند؛ عمیقاً احساس شادی و خرسندی کردم!
چرا؟ خب معلوم است؛ خوشحالی من از این بابت است که تا امروز فکر می کردم آقایان عسگر و ده نمکی و حاجی بخشی، طفلکی ها چقدر تنهایند. باید اعتراف کنم من هم گول دروغ های این جناب دموکراسی و آن آقای حقوق بشر لعنتی را خورده بودم. ولی به لطف صدا و سیما جون عزیز، کم کم دارد چشم و گوشم باز می شود. حالا دارم می فهمم که نه، توی تمام کشورهای در حال توسعه (اسم جدید جهان سوم) از این دوستان فداکار و بشر دوست واقعی حضور فعال دارند!
یادش به خیر جمعه بعد از ماجرای 18 تیر؛ ما چقدر نادان بودیم، چه فرصتی را از دست دادیم. باید همان وقت که چهره نورانی حاجی بخشی عزیز را دیدیم که با آن تفنگ شکاری و قطار فشنگ بر دوش، داشت با حواریونش جلوی دانشگاه رژه می رفت، می پریدیم دست و پایش را ماچ می کردیم. یا آن وقت که عزیزی دیگر، سعید آقای عسگر داشت با مهربانی ازمان فیلم می گرفت تا بعد اگر دستش بهمان رسید آن را به ما نشان داده و هدایت مان کند؛ دست می انداختیم گردنش، طلب مغفرت می کردیم!
صحبت فیلم شد، اجازه بدهید یادی هم کنیم از دوست هنرمند، یگانه ستاره آسمان هنر سینما: آق مسعود ده نمکی؛ ایشان قبلاً هم فرموده بودند که هر وقت نیاز باشد، خودش را می رساند، مثل سوپرمن (سعی کردم مثال سینمایی بزنم که مناسب حال و مقال باشد). پس جای نگرانی نیست و باید گفت فعالیت های جنبی، تاثیری در روند کاری ایشان نداشته و هرگز دوستان را تنها نخواهد گذاشت.
مسعود جان، از همین جا سلام گرم و خسته نباشید برادرانه بنده را بپذیر! من را که یادت هست؟ همان خبرنگاری که وقتی فیلمبردار فرانسوی گروه مان بهتان گفت: «merci.» لب یاران محاسن دارتان به خنده باز شد که: «چه جالب، فارسی یاد گرفته!!!»
دوست دارم بابت تمام گذشته ننگینم، از همین جا فریاد بزنم: «مسعود جان... معذرت، معذرت» و سر آنها که به تو و الله کرم و حاجی بخشی بد می گویند، داد بزنم: «ای فلان فلان شده ها، شرم کنید از گمراهی تان...!»
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا
يا گرفته است هنوز
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه ين سخت سياه
آنچنان نزديک است
که چو برمي کشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همين يک قدمي مي ماند
کورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است
نفسم مي گيرد
که هوا هم اينجا زنداني است
به نام آنکه آزادی را از ایران گرفت
ترازوی عدالت انگار هیچگاه به موازنه نخواهد ایستاد
آقای مسعود دهنمکی مطمئن باش خدا از سلطان محمود بزرگتر است
آقای مسعود دهنمکی انگار دیگر چماقی در دستتان نمی بینیم و گویا قلم را به دست گرفته ایید و با لبخند خوش و حجب و حیا بر صحنه یکتای هنرمندیتان می تازید.
مسعود خان بر طبلی که می کوبی ، اگر خوب نگاه کنی ،طیل توخالیست.خوب به اطراف و اطرافیانت نگاه کن خوب به گذشته و حالت نگاه کن ،اگر خوب نگاه کنی هنوز چماق را می بینی که در رعشه انگشتانت باز بی تابی می کند که بر سر کسی فرود اید،در شرایط مختلف چماق را به حالتهای مختلف بر سر مردم فرو می آوری ،اما این بار با نوشته هایت.
آقای مسعود ده نمکی در 18 تیر 1378 بی رحمانه و با چماقت بر عزت ابراهیم نژاد و دانشجویان بی پناه در خواب راندی و همه را با این کارت مات و مبهوت بر جای خود نشاندی،باور کن،باور کن که این چماقت که این دفعه با نوشته ات بر خانواده ما وارد کردی از آن ضربات چاقویی که به عزت وارد کردی بی رحمانه تر بود.
آن موقع عزت را شبانه و تک وتنها به گوشه ای کشاندی و با ضربات چاقو،زنجیر خودت و دوستانت عزت را از پا درآوردی و در نهایت با تیر خلاص مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر (فرمانده سپاه ) که در شقیقه و چشم چپ عزت وارد کرد او را از پای در آوردید ولی این بار با آن چماق سنگینت که پر بود از تحجر و نادانی و عقده های سنگین و چرکین که با جهالت و نادانی و بی خردی بر خانواده زجر کشیده عزت که با هزاران مشکل و در تنهایی مفرط در این کشور بزرگ ،وارد کردی و درد کهنه ما را بیشتر کردی.
مسعود خان همانطور که می دانی ما خانواده عزت از همان اول حادثه تک و تنها در مقابل ظلم و ستم شما ایستادیم و بدون هیچ گونه حامی و تنها با حمایت دانشجویان که خود پر بودند از زخمهای که بر آنها زده بودید،به مبارزه علیه تحجر شما پرداختیم و تا این لحظه با آن همه فشارهای مختلفی که پر پیکر خانواده ما وارد کردید ایستاده ایم و تا محاکمه قاتلین عزت و جنایتکاران و متحجرین 18 تیر هیچگاه عقب نشینی نمی کنیم و همواره بر این را ه خود پایدار هستیم.
آقای مسعود ده نمکی هر چند که ما تک وتنها بودیم و هستیم و زورمان نرسید که شما را به پرونده دادگاه 18 تیر بکشانیم ولی مطمئن باش خداوند تو را به دادگاه خودش خواهد کشید و دیگر آنجا نه رهبری هست و نه سپاهی و نه دیگر کسی که تو را تبرئه کند.
درج مطلب اقای علی رضا آستانه در سایت شما یعنی قبول تمامی مطالب و نوشته های مطلب که از سوی شما و مخصوصا در این موقعیت حساس شما و خانواده ما که تحت فشار شدید شما هستیم،یعنی سرپوش گذاشتن بر تمام واقعیاتی که بعد از حادثه 18 تیر در همه حال در حال فرار از آن بودی و هر گز به خود اجازه ندادی یک بار که واقعیت را بپذیری و بر اشتباه خودت اعتراف کنی.
به هر حال مسعود خان شب دراز است و قلندر بیدار...
و چند کلام با اقای علی رضا آستانه
آقای آستانه بی شک در نوشته سخیف و بی منطق شما که مانند همان متحجران که به دنبال سر پوش گذاشتن بر جنایت خود هستند ،شما هم بی منطق و بدون اینکه احساس کنی خدایی هم وجود دارد مطلب را بی رحمانه راندی.به هر حال در نوشته های شما هم نکته هایی هست که نشان از نادانی و یا نا آگاهی شما از موضوعات و جریان 18 تیر دارد و به نوعی می خواهید خود را به این مسائل متصل کنیدو یا اینکه تملق مسعود خان را بدهی .به هر حال مجبوریم جهت اطلاع فقط با اشاره همان مطالب کذب شما به چند نکته اشاره کنیم.
بله آقای مسعود ده نمکی حجب و حیای بسیاری دارد که خود ما تمامی این حجب و حیا را در 18 تیر و جریانات مشابه به تکرار دیده ایم و نیازی به توضیح شما ندارد.
همان مسعود خانی که با همین حجب و حیا به انصار حزب الله و گروهای فشار دستور داد که برید از بازار مولوی هر چه زنجیر و چاقو و چماق هست بخرید و آنها هم با ماشینهای سپاه و بیت رهبری رفتند و گرفتند و دیدیم که آن حجب و حیا در آن نیمه های شب چه دریای خونی به راه انداخت و با چشم خود دیدیم که همین حجب و حیا چگونه عزت را درخون غوطه ور ساخت.
بله آقای آستانه جریان 18 تیر و حادثه کوی دانشگاه جریان بسته ای است که اگر باز شود و به طور دقیق بررسی شود مسعود ده نمکی را که سنگش را به سینه می زنید و غمازانه از آن به حمایت پرداخته اید باید اولین نفری باشد که حساب پس بدهد .که متاسفانه در این جریان با زیرکی خاص و با حمایت از مقامات بالا از صحنه اتهام گریخت .شاید می گویی نه،اما شواهد و حقیقت این را اثبات می کند و اگر دادگاه عدل الهی در کار باشد مطمئنا به سزای عمل خود خواهد رسید.
آقای استانه چه کسی عزت را از خواب بیدار کرد؟چه کسی؟چرا اصلا عزت ابراهیم نژاد آنجا بود ؟مگر افسر وظیفه نبود ؟مگر نمی توانست با نشان دادن کارت شناسایی خود از صحنه بگریزد؟چرا نرفت؟چرا ماند و جنگید؟
می تونی جواب این سوالها رو از مسعود خان درگوشی بپرسی .حتما حقیقت را بهت خواهد گفت .
اقای آستانه فاصله دفتر کار عزت با دفتر ده نمکی فقط چند قدم بود از ننزدیک او را می شناخت. تمام امکانات رفاهی در آنجا برای عزت فراهم بود با بهترین جا و مکان که در اختیار همه سپاهیان قرار دارد.ولی،ولی هرگز به خود حتی یک بار هم اجازه نداد که شبی آنجا بماند و یا حتی پیاله ای از چایی سپاه را مصرف کند.
همیشه با آنها در تناقض بود تا به حدی رسید که چند ماه قبل از 18 تیر به دلیل تناقضات اندیشه ای مجبور شدند که عزت را بازداشت و محاکمه کنند .ولی باز عزت در مقابل آنها ساکت ننشست و مسئله تا جایی رسید که توسط همان متحجران سپاهی کشته شد و خود را جاودانه کرد به حدی که اکنون نیز با شنیدن نام عزت ابراهیم نژاد ترس و دلهره بر اندام آنها می افتد .
نگاه کن ببین چگونه بر جنایت خود سرپوش می گذارند همین اقای ده نمکی چند روز بعد از حادثه به خانواده ما گفت که عزت توسط یک ماشین پراید در یکی از خیابانها کشته شده است. حال خود قضاوت کنید.
آقای آستانه ما در تعجبیم که با آن پای جراحی شده ات چگونه در تمامی صحنه های 18 تیر حاضر بودی ؟؟؟
فقط دوحالت ممکن است ،یا اینکه شما اصلا تهران نبوده اید و دروغ می گویید و جریان را به نقل از دوستان انصاری خود شنیده ایدو یا اینکه خود شما جزوی از گروه فشار بودید که بر دانشجویان بی پناه بی رحمانه راندید و برای تبرئه خود جریان را واژگون نقل می کنید و از اینکه جنایات افشا نشود مانند همانان جریان از گفتن حقیقت تفره می روید.
و عجیب آن عکاس روزنامه کیهان است که تیر خورد و ما برای اولین بار بعد از 8 سال این جریان رو فهمیدیم.(عجیب است این دروغ بزرگ)
آقای استانه مطمئن باش اگر یک قطره خون از دماغ یکی از انصار و گروه فشار ریخته می شد با دستور مستقیم همه را به رگبار می گرفتند ولی دیدید که دانشجو سپری به جز قلمش ندارد و اهل چاقو و زنجیر و چماق نیست و مظلومانه تاوان تحجر بی خردان و متحجرینیرا دادند با نام یا زهرا و یا حسین در نیمه های شب از اتاق های خود به بیرون پرت می شدند .
ما درتمامی دادگاههای پرونده 18 تیر حاضر بودیم و دیدیم که متهمان پرونده با یک بهانه ساده به راحتی تبرئه می شدند .در مقابل دیدگان خود دیدیم که سردار نظری در تعجب همگان تبرئه شد و با گلهای مریم که از قبل اماده کرده بودند در همان دادگاه او را بدرقه کردند. لباس شخصی ها هم که تعداد اندک و رده پایین از آنها را توانستند با هزار زحمت به دادگاه بیاوردند نیز یک به یک تبرئه شدند و بعدها نیز نشان لیاقت دریافت کردند.
در آخر هم دیدیم که احمد باطبی به جرم بالا بردن پیراهن خونین به اعدام محکوم شد وبقیه دانشجویان نیز به اعدام و زندانهای بلند مدت محکوم شدند که از شرم بی حیایی و خجالت خود اعدامها را به پانزده سال زندان کاهش دادند.
جریان حادثه کوی دانشگاه با دزدی ریش تراش یک سرباز و محکوم کردن ان بدبخت در دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی به همین سادگی بسته شد.
به قول خودت القصه کوی گذشت و کوی داران به زیر شدند ده نمکی( سرفرازانه و مستانه)فیلم می سازد و در فیلمش سوژه همبستگی ملی(دوری از چماق)را ترویج می کند.
اما یک سوال آقای استانه ؟چرا به دنبال کسی می گشتی که جای خوابش را به عزت داده بود ،اما به دنبال آن کسانی نیستی که عزت را بی رحمانه و با آن وضعیت وحشتناک کشتند.
اما آقای آستانه ،آقای ده نمکی ما این توهین شما را بر نمی تابیم که خانواده عزت را به عنوان یک چماق فروش معرفی می کنید (حتما آن چماقهایی که مسعود ده نمکی و یارنش در 18 تیر استفاده کردند همه را پدر عزت ساخته بود)چگونه و با چه دلیل و مدرکی اینگونه گفتید . شغل پدر عزت کشاورزی بوده.
البته این حماقت و جهالت بیش از حد و دروغ پردازی شما را در تمام جریانها ثابت می کند که نادانسته هر حرفی را بر دهان خود می رانید.
(البته ما شکایت را در این توهین، از شما و ده نمکی برای خود محفوظ می دانیم )هر چند که اجازه این را در همین ابتدای راه به ما نمی دهید و در همان نطفه مثل همیشه خفه مان می کنید.پس همان بهتر که به دادگاه عدل الهی واگذار کنیم.
جهت اطلاع عرض کنیم که مسعود ده نمکی به عنوان متهم ردیف دوم قتل عزت به دادگاه معرفی شده است هر چند مطمئن هستیم که دستگاه حکومتی به نحوی عمل می کند مثل همیشه که حتی این جریان به گوش جناب مسعود خان نرسد که مبادا موجب تکدر خاطر ایشان شود و همرزمانشان شود تا اینکه ایشان بتوانند با تلاش فرهنگی خود به دور از هر گونه چماق و زنجیر فیلم بسازند و همبستگی ملی را ترویج کنند و شاید اینکه بتوانند ایشان را گرد پای مخلباف برسانند.
بله آقای علی رضا استانه ،اقای مسعود ده نمکی ما در مرگ تدریجی خود که شما برایمان درست کردید داریم میلولیم ولی هیچگاه طلب یاری نه از شما خواسته ایم و نه از خانم عبادی .
فقط این را خوب بدانید ودر گوش خود فرو کنید که خانواده عزت ابراهیم نژاد با آنهمه فشارهای مضاعفی که بر پیکرشان وارد می کنید هنوز استوار و پایدار مانده اند. همچنان که خوب هم اطلاع دارید نه سازمانی و نه هیچ حزبی از ما حمایت نمی کند و ما تک تنها در غربت تنهایی خویش در مقابل غولهای متحجر اسلامی به دنبال خوانخواهی عزیزمان و تمامی زندانیان و اسیب دیدگان 18 تیر هستیم.
هر چند در این را بسیار تنها هستیم ولی مطمئن باشید که انتقام خونهای ریخته شده را خواهیم گرفت.
یک مملکت ممکن است با بی خدایی پابرجا بماند ولی با ظلم هرگز
شعری از
عزت ابراهیم نژاد ![]()
باران
با … را … ن ، باران باران
ساق هايم چون ني
و
دستهاي ترِ رقصانِ تُرا مي طلبد .
روح باران !
تا بهاري ديگر
سبز را عاريتي باش
تا بپوشم به بهاري ، من سبز
تا بخوانم سَرِداري ، من سرخ
چون بميرم به خزاني ، من زرد
تا بهاري ديگر
سبز را عاريتي باش و بهار
عشق را
هديتي باش و ببخش
عزت ابراهیم نژاد![]()
نمونه ای از جنایات اقایان
آقای ده نمکی اگه خواستی عکس از پشت سر عزت را بگذارم تا ضربات چاقو و باتوم و زنجیرهایت را که به کمر عزت زدیدی رایک بار دیگر ببینی

جنازه اکبر محمدی

متن درج شده در سایت مسعود ده نمکی
لینک مستقیم مطلب در سایت ده نمکی
مثل همیشه که یکماه از اتفاقات عقب هستم ،همشهری سال را ورق میزنم.یک خبرنگار که در دربار حاجی سردار قلم میزند پیچیده است به ده نمکی تا به شکلی حرفه ای از او اعتراف بگیرد.
ده نمکی موقع مصاحبه سرخ وسفید می شود.این را خودم دیده ام.دلیل ندارد.در مصاحبه ای که چندماه قبل در روزنامه اعتماد با او داشتم دیدم که حجب دارد.یکی از اولین مصاحبه ها بود.اما وقتی مصاحبه را توی روزنامه دیدم ،واقف شدم که آن مرد با حیا و حجب حرف خودش را زده است ،بی آنکه حجب و حیایش را خواننده ببیند.
کوی دانشگاه سوالی است که همه از او می پرسند.من هم درکوی بوده ام.سه شب.در زمانی که برای جراحی پایم آمده بودم تهران. ماجرای کوی قصه بسته ای است که اگر بازشود خیلی ها باید حساب پس بدهند...مثلا چه چیزهایی؟...چه کسی دانشجویان را آنطور تحریک کرد؟چه کسی یک آشوب برای برافتادن اصلاحات از دهان عامه و خواص لازم داشت تا به جای آن ، گفتمان انقلاب و براندازی غلبه یابد...چه کسی بهانه برای ازرونق انداختن نقد حاکمان ایجاد کرد تا اصلاح طلبی معادل ترسو بودن و ضعف تعبیر شود و تصویر مصلحی چون محمدخاتمی به کاریکاتور محمدچاخان مبدل شود.تا چه گورا هازنده شوند و بیایند وفحش بردرو دیوار بنویسند.یا مثلا چه کسی عزت ابراهیم نژاد را از خواب بیدارکرد و گفت :جای خواب مفت گیر اوردی..بیا عوض اینهمه مفت خوری بجنگ!چه کسی می خواست صداو سیما را تصرف کند؟چه کسی پیغام داد که ما بیست میلیونیم و شما چهارمیلیون و قدرت باید تقسیم شود.
چه کسی عکس میزد در روزنامه اش و به جای ارامش دادن..احساسات انقلابی میداد..زیر تیترهارا چه کسی می نوشت :عکس هایی که انقلاب ۵۷ را یاداوری می کنند.
قراربود انقلاب شود باز؟..پس اینهمه فحش به شریعتی انقلابی چه بود؟
نکند قرار بود که رضای پهلوی بازگردد و رژیمی که مردم در سال ۵۷ آن را استفراغ کردند دوباره به معده مردم تزریق شود.قصه را حتما شاهدان عینی بهتر می دانند.این قضیه انگاردر صد سال پیش اتفاق افتاده.اما من چندتایی از روایت ها را می دانم که چه بوده.خوب شما قرارنیست که سوالات بالا را پیگیری کنید.فقط می پرسید که ده نمکی چرا با چماقت آنجا بودی.و من هربار متعجب میشوم.
شب اول به قطع میدانم که کسی اورا آنجا ندید.دوره ما دوره جلوه گری است. هرکسی می خواهد که خودی نشان دهد.یک جماعت هم از دومسجد برای اعتراض و عربده کشی آمده بودندکوی.طرفین فحش رد وبدل می کردند.تا چندنفر از نیروی انتظامی تاب فحش های رکیک را نیاوردند و وارد کوی شدندو ماجرا اغاز شد.این جماعت هم پشت سرشان رفتند و حالا که فکر می کنم بیشتر کنجکاو بودند که خوابگاه دانشجویان را ازنزدیک ببینند.که اگر عکس نیمه لخت زنی را در خوابگاه دانشجویی دیدند پاره اش کنند و
حلاصه انقلاب فرهنگی دیگری راه بندازند درکوی.اما فاجعه اتفاق افتاد.وده نمکی روز بعد حیران به امیراباد آمدو برای خودش این همه دردسر ساخت.آنهمه آدم خودسر حالا می توانستند که تشخصی پیدا کنند.اما او با آنها جروبحث راه می انداخت و دلخورشان می کرد.به این می گفت که اقا چوبت رابده .به آن می گفت که اقا چرا تحریک میشوی.فحش نده.بیا این کاغذ را بالا بگیر.
اقای کارگردان دنبال این بود که نه سیاهی لشکر آسیب ببیند و نه از بازیگران سپاه مخالف کسی زخم بردارد.اما فیلمی که دیگران شروعش کردند قبل از جوگیرشدن عوامل تمام شود.
در ان صحنه هم عزت ابراهیم نژاد گلوله خورد.هم عکاس روزنامه کیهان .شلم شوربای اجتماعی.چیزی شبیه ۱۹۶۸ فرانسه.منتها درشکل ایرانی اش.و ادم نمیداند که این تشنجات کجایش فیلم است و کدامش واقعی.کسانی جوگیرشدندو تاوان دادند.اما درکل معتقدم که بحران خوب کنترل شد.اگر یک فرمان می امدو می گفت که گلوله تفنگ همه چیزرا پاسخ دهد چه میشد؟رهبری ازته دل گریست برای دانشجویان.اما من درکوی میدیم که یک ادم ولگرد معتاد چگونه دانشجویان را با مسخره کردن لحن رهبری تشجیع می کرد.من هیچکدام از نامها را نمیدانم.اگر می دانستم نام آن کسی را که برای جای خواب ابراهیم نژاد ، مرگش را به عوض می خواست میرفتم و یقه اش را می گرفتم.ابراهیم نژاد یک شاعر بود.قراربود که دست مارا هم به سیدعلی صالحی برساندکه فرصت نداد مرگ.
خانواده اش چکارمی کنند الان؟از طبقه فرودست جامعه.درشهر پلدختر لرستان.که از طریق ساختن
میل باستانی و چماق امرار معاش می کردند.با در آمدی حداکثر ماهی صدهزارتومان.شیرین خانم عبادی شاید نوبلش را مدیون وکالت مرگ عزت باشد.اما بعد از جایزه چندمیلیون تومان از آن پول یک میلیارد تومانی را هم از خانواده ابراهیم نژاد دریغ داشت .تا در مرگ تدریجی نلولند.اما کسی مگر از شیرین خانم می تواند چنین طلبی کند؟اهداف صلح آمیز پس از دست برود؟
القصه کوی گذشت و کویدارن به زیر شدند .ده نمکی فیلم میسازد و درفیلمش سوزه همبستگی ملی را ترویج می کند.مثل آکاکی گوگول که می گفت: هی من برادرتان هستم...مثل قیصر که می خواست خمارخواب را ازچشم تماشاچی بزداید..مثل بیضایی که در باشو می گفت: ایران وطن همه ماست ..و مثل منی که درگوشه عزلت از هجوم اینهمه تبصره بر شهید وشهادت دلم بهم می خورد حرف میزند.
وبلاگ هم دارد.مثل محمدخاتمی که میگفت زنده باد مخالف من..حتی فحش های خوانندگان را در وبلاگش می گذارد..
وما مسخره اش می کنیم.جوجه منتقد به جانش می اندازیم.کتابهای تئوریک سینما را ورق میزنیم تا ایراد کت وکلفت به فیلمش بگیریم.خودش که تکلیفش روشن است.نه درمسجد راهش می دهند ونه درمیخانه.اما من مغرور در آن صحنه که از بالا گرفته میشودو همه باهم بشین پاشو میشوندو تنبیه ..درد را در زانوانم احساس کردم. بی خیال تارکوفسکی !
لایه پنهان فیلم او اینست که انسان یک است جلویش بی نهایت صفر.تخیل که نباید همیشه ویرانگرباشد.بگذارید بازیگران غیر هنسنخ با ده نمکی همراه شوند.نمادی از دنیای واقعی همبستگی تا در دنیای مجازی سینما مفهومی ملی را تمرین کنند.بله ایران بدون مردمش فلاتی بیش نیست.
و اولین تلنگر تاریخ این فلات اینست که اگرتمام اخلاق مردمی را ازدست داده ایم ..لااقل در دفاع از خاک وصاحبان خاک ..همبسته ایم ومتحد.این مفهوم ملی است.راویش را ذرذهنتان تغییر دهید.ده نمکی را بردارید و بیضایی را بگذارید.هرکس که با نام بردن از او معروف میشوید.آن وقت می بینید که اخراجی ها ..ناخواسته فیلم ملی میشود..
کینه خوب نیست.ما را به جان هم می اندازند که نفس هم را بگیریم.زورشان برسد ایران را لااقل چندپاره می کنند.سیتان و خوزستان و کردستان و اذربایجان.از خواسته بحق ..آرزوی ناحق میسازند این بوق ها..بگذارید همه باشیم ..همه ..چون صف تنبیه شدگان اخراجی ها.بیضایی و کیمیایی و مخلمباف ..جایشان با ده نمکی تنگ نمیشود.و یا حاتمی کیا و قبادی ومهرجویی. وقتی او در اولین فیلمش این مفهوم ملی را توانسته بپرورد ..اورا فیلمساز بخواهید..نکند همه این کینه ها از آنست که اما دوست مارا چماق می خواهد..
بعد از دیدن فیلم چه حسی داریم..من که فیلم ندیده نیستم..اتفاقا در روز دیدن فیلم،اقایی را دیدم از اهالی سینما..گفت روزنامه چی: در فروش چه میشود؟
.گفتم که حداقل دومیلیارد .گفت که حداکثر؟گفتم که تا منتقدین چه بخواهند..
منتقدین راستی چه می خواهند؟
شعر وطن تقدیم به احمد باطبی و خانواده همیشه پایدار او

وطن
q ما را چه مي شود ؟!
در هنگامه اي كه لشگر موج بر چهار سوي وطنمان
سينه مي كشد
و ما
پي چنيه اي در پست ترين دهليزها و شكافها
به كرمي مبتلائيم
و فارغ از وطن به سرزمين دام ها .
به چرا شده ايم
q شما را چه شده است !
هنگامي كه وطن وطن بود
نه بوي خاك و نه نوازش نسيم و نه آفتابش
در شما غنچة شوقي را نمي شكفت
و از لحظات جاودان و بزرگش
ساعات كوچك چاشت و نهار و شام
همچون دانه تان
گواراي يادتان بود
وينك كه سيل آب ـ مائده ها را بر آب راند
بال شما تا ارتفاع لقمه اي پرواز داند
زيرا فراخناي وطنتان به حجم شكمتان
و وسعتش به شمارِ دانه ها ـ حقير است
q و مرا چه مي شود !؟
هنگام كه لشگر موج از جغرافياي وطنم
جزيره اي به تنگي چشم حسودش گذاشته است
ـ اما اين وطن براي من وطن است
تا خيزابهاي سركش موج
رام جنگلهاي لاغر من است
چون سواري پرنده
بر آتشفشان كوهسار
گرده فيل
چرا كه من تنها سوار بازماندة زمينم
و روزي پهنة آسمان را
به يادبود گستردگي آن
با بالهايم در چشم انداز آفتاب نقش مي كُنم .
q تا آفتاب را چه شود !؟
مي ترسم كه قرص دل او
چون قلب كوچكم در خون نشيند
و از غصه دلش تنگ شود
چون چشم دشمنان
چون سرزمين من !
عزت ابراهیم نژاد ![]()
شعر "وطن" از کتاب "به آسمان" سروده عزت ابراهیم نژاد

در حالي كه پس از گذشت 6 ماه حبس غيرقانوني و ناعادلانه سه فعال سابق دانشجويي، دكتر كيوان انصاري، علي درخشندي و پويا جهاندار انتظار مي رفت دادگاه رسيدگي كننده به پرونده ايشان با عنايت به پوچ و بي مايه بودن اتهامات انتسابي با صدور حكم برائت براي اين سه عضو سابق جامعه دانشجويي از جنبش دانشجويي اعاده حيثيت نمايند، ولي باز اين بيدادگاه نيز با صدور احكام بسيار سنگين و بي سابقه براي سه اين سه تن به دانشجويان مظلوم اين مرزوبوم اثبات كرد كه درب دستگاه قضا بر همان پاشنه ظلم و بي عدالتي چندين سال پيش مي چرخد. اما پازل شوم برخورد و آزار دانشجويان آن جايي تكميل مي شود كه حاكميت اقتدارگرا تصميم مي گيرد قدر قدرتي خود را با تحت فشار قرار دادن نماد جنبش دانشجويي ايران و سند مظلوميت دانشجويان، احمد باطبي، به نمايش عمومي گذارد. حاكميت اقتدارگرا كه ظلم رفته بر دانشجويان در 18 تير 78 را به ربودن ريش تراشي فرو كاسته بود، و تا آن جا كه در توان داشت دانشجويان را مورد تحقير و تصغير قرار داده بود، حاكميتي كه پس از سال ها شكنجه هاي قرون وسطايي و حبس و زجر احمد باطبي از سرو تناور و دلاوري چون او پيكري بيمار و نحيف بر جاي گذارده بود، حالا تصميم گرفته تا اين پيكر نيمه جان را بر علم رسواي خود آويخته و «هل من مبارز» گويان او را در شهر بگرداند تا نفس جنبش دانشجويي كه نمايندگان آن، نماد حاكميت اقتدارگرا را ديكتاتور خطاب كردند و شوي تبليغاتي اش را به سند فضاحتش بدل نمودند گرفته و ايشان را خفه سازد. انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه اميركبير(پلي تكنيك تهران) اعلام مي دارد كه اين روزها دست هاي پنهاني از درون حاكميت براي تحريك سيل فروخفته جنبش دانشجويي به كار افتاده است. در همين راستاست كه هر روز شاهد و ناظر تنگ تر شدن حلقه محاصره دانشجويان توسط حاكميت اقتدارگرا هستيم. هنوز فاجعه 18 تير حتي از اذهان نسل جديد دانشجوياني كه در سال 1378 دانش آموز بودند پاك نشده است. هنوز چهره احمد باطبي براي دانشگاهيان يادآور پيراهن هاي خون آلود دانشجويان مظلوم فاجعه 18 تير است.

ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا
يا گرفته است هنوز
من در اين گوشه که از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه ين سخت سياه
آنچنان نزديک است
که چو برمي کشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همين يک قدمي مي ماند
کورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است
نفسم مي گيرد
که هوا هم اينجا زنداني است
ماران دوش ضحاک استبداد ، هنوز در پي بلعيدن انديشه و جان جوانان پاک اين ديارند. حديث مکرر اين عقل سوزي و آزادي ستيزي ، ديري است که هر صبح و شام،در کوچه هاي اين شهر خراب آباد طنين افکنده است. بار ديگر اين خشونت عريان تيغ جفا برکشيده و عزم بر خاموش کردن صدايي نموده است که البته هيچگاه به سکوت نخواهد گراييد.
جوانان و دانشجويان ، اين مبارزان راه آزادي و عدالت ، گرچه سالهاست تحت انواع فشارها و محدوديتها قرار گرفته اند ، اما در ميان همه ضرباتي که بر پيکر دانشگاه روا داشته شده ، ۱۸ تير ، البته جايگاه ويژه اي دارد. فاجعه اي که عمق عناد استبداد را با دانشگاه عيان نمود و کهن کينه تحجر را از دانشجويان بيان کرد. گرچه فشار و تهديد و حذف هيچگاه نتوانسته است ستونهاي پوسيده کاخهاي مستبدين را از فرو ريختن مصون دارد ، اما جايي که تدبير جاي خويش را به اختناق وانهد ، هميشه دانشجويان و روشنفکرانند که تاوان بي خردي ها را با جان و زندگي خويش مي پردازند.
امروز يکي از ياران دبستاني ما ، احمد باطبي ، شاخه همخون جدا مانده ما ، از پس سالها رنج و مرارت با کوله باري از ايستادگي و استقامت ، در شرايط خطيري قرار دارد. اخطار بر خطري که جان و روان او را تهديد مي کند ، اولين وظيفه ما و تلاش در جهت آزادي او دومين گام ما بوده ، هست و خواهد بود.احمد باطبي ، اين نماد مظلوميت و مقاومت دانشگاه با شرايطي توانفرسا دست به گريبان است. شرايطي که سکوت در برابر آن ، زمينه ساز تداوم ۸ ساله آن گرديده است. دانشگاه مبارزين صادقي که در راه آزادي و عدالت از زندگي خويش دل بريده اند را هيچگاه از ياد نبرده و نيز نبايد فراموش نمايد. مبارزيني که نه در پي نام و مقام و جاه براي خود ، که در آرزوي آزادي و عدالت و رفاه براي مردم خود برخاسته اند. پاسداشت اينان ، نه تنها تقدير از ايثار آنان که ضامن تحقق آرمان آنان است. بگذار مستبدين بدانند و از آن نيز بر خود بلرزند که امروز احمد باطبي خانواده اي به پهناي همه ايران دارد. دانشجويان آگاه اين مرز و بوم همگي خواهران و برادران اويند و اميد آزادي و حضور او را در سر دارند.
باري سرگذشت احمد باطبي آينه تمام نماي سرنوشت مبارزيني است که در اين ديار جور ، به احکامي ظالمانه گرفتار شده اند ، حبس کشيده اند ، زجر ديده اند و از حقوق انساني خويش به تمامي محروم گرديده اند.مبارزيني که نه تنها خود به چنگال بي عدالتي گرفتار گشته ، بلکه خانواده و نزديکان آنان نيز طعم تلخ تازيانه ظلم را با تمام وجود چشيده اند. راستي کدام وجدان انساني است که بتواند اين قصه پر غصه را بشنود و دم بر نياورد. کدام فطرت حق طلبي است که اين تصوير دلخراش را ببيند و فرياد نکشد. اعتراض ما نه صرفا به نقض جدي حقوق بشر در مورد احمد باطبي و ساير زندانيان سياسي است ، که علاوه بر آن به اصل حکم ناعادلانه اي است که ۸ سال است او را از زندگي سالم بي بهره ساخته و بيش از آن جامعه را از توان و فکر و انديشه او محروم نموده است. به همين دليل نيز خواسته ما نه تنها قطع نقض حقوق او و بهبود شرايط فعلي او که بيش و پيش از آن آزادي بدون قيد و شرط و سريع اوست.
در اين ميان ترديدي نيست که قدرت مطلق العناني که به زور تيغ او را به حبس کشانده و دشنه دشمني را به قصد تن و روان او افراشته است ، جز با نيروي بي پايان مردم ، به تسليم ، تمکين نخواهد نمود. گرچه انتقاد لازم است اما اين قدرت مادي تنها به سلاح نقد نيست که در مقابل خواست مردم سر فرود مي آورد. آري آزادي حقي است که نه تنها آگاهي از آن ، که اراده جدي بر تصاحب آن نيز ، براي تحققش لازم است.
داستان احمد باطبي مصداق سلب آزادي و نقض عدالت توامان است.پس بر تمام آزاديخواهان و عدالت طلبان ، با هر فکر و عقيده و روشي است که در نهادن مهر خاتمت بر آن حکايت تلخ بکوشند و کابوس شوم فقدان احمد باطبي را از تعبير باز دارند. در اين ميان دانشجويان البته نقش ويژه اي بر عهده دارند. نقشي که ايفاي آن رشادت و شجاعتي در خور آرمان بلند آزادي و برابري را مي طلبد. بياييد دست در دست هم ، يکدل و يک صدا ، در کنار ساير گروههاي سياسي و حقوق بشري ، در جهت آزادي باطبي، انصاري ، درخشندي ، جهاندار ، مهديزاده ، بهمني ، اسماعيلي و يکايک زندانيان سياسي ، فرياد بر آوريم.
زمان سکوت گذشت. دوران گفتن نيز سپري گشته است. امروز پايمردانه قدم در راه آزادي باطبي نهادن وظيفه ماست. وظيفه اي که شايد کوتاهي در انجام آن ، تکرار فاجعه فقدان مبارزي ديگر را در پي خواهد داشت. پس بکوشيم تا اين دوران سياه به سپيدي گرايد و بمانيم تا اين شام تيره به صبحي روشن بدل گردد.
ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين دره غم مي گذرند؟
ارغوان
خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
کار ما خوب کردن انسانها نیست... ..کار ما خوب دیدن انسانهاست
در اوج نوشتن تز فوق ليسانس درباره روشنفكري ديني بودم و تازه عزم را جزم كرده بودم كه در دوماه باقي مانده براي دفاع كار را با سرعت جمعو جور كنم. يك شب قبل از شب 18 تير بود كه به سينماي كوي دانشگاه براي تهيه قوت شبانه دانشجويي رفتم. در آن ساعت تنها بوفه سينما بود كه همچنان باز بود. به اطلاعيهاي برخوردم كه از دانشجويان دعوت ميكرد فردا شب در اعتراض به بسته شدن روزنامه سلام در كوي دانشگاه تجمع كنند اتفاقا مكان شروع تجمع هم از درب سينما يا حوالي آن مشخص شده بود. من بيتفاوت از كنار آن گذشتم براي اينكه در اين هشت سالي كه تا آن زمان در كوي دانشگاه بودم اين قبيل تجمعات رويهاي مرسوم بود. يك شب براي غذا ، خوب يك شب هم براي پيروزي فوتبال و يك شب هم براي فلان و بهمان موضوع سياسي. اين هم تجمعي مثل تجمعات ديگر. چه ميدانستم كه رخدادي ميشود و براي خود تاريخي پيدا ميكند و از قبل آن برخي قهرمان ، برخي مبارز ، برخي شهيد و برخي دشمن ميشوند. شب بعد ،يعني همان شب تاريخي، بعد از خستگي از فرط نوشتن رساله به بيرون از ساختماني كه درآن بودم رفتم. فضاي باز كوي دانشگاه فوقالعاده باز و بزرگ است. همين فضاهاي زياد است كه اساسا امكان جمع شدن اعتراضي دانشجويان را ميدهد. ساعت نزديك به دوازده شب بود. عدهاي ـ كمتر از صد نفرـ شعار ميدادند. از جلوي درب سينما تا درب ساختمان ما حدود ده دقيقه طول كشيد تا بياند . روال معمول اين است كه جلوي هر بلوك ميمانند و چند دقيقه شعار ميدهند تا دانشجويان به بيرون آمدن برانگيختهشوند. يادم ميآيد در سال 72 يكبار دانشجويان به دليل كيفيت نامطلوب غذا بيرون آمدند و هنگاميكه ميخواستند برگردند اعتراض تبديل شد به شعار هايي طنز گونه مردانه و بحث سر ازدواج و..... خلاصه ماهيت اين اعتراضات هميشه سيال بوده، در يك لحظه خيلي جدي و در لحظه بعد به شوخي بدل ميشد.
اما اعتراض در اين شب برسر غذا و... نبود روزنامهاي اصلاح طلب بسته شده بود و تازه بحث قتلهاي زنجيرهاي داغ بود. دانشجويان نيز ميخواستند سهم اعتراض شبانه خود را اعلام كنند. بهنظر من موضوع بيش از اين نبود. سياستي پشت قضيه نبود تا اين اعتراض به بحران بدل شود. دانشجويان اعتراضي آرام را مد نظر داشتند. اگر آنها براي جنگ، نبرد و گروگانگيري آمده بودند بايد جدي تر بيرون ميآمدند، نه اينكه با زير شلواري و پيراهن زير و ....
اعتراضات خوابگاهي ، هميشه اعتراض با زيرشلواري بود بنابراين نميتوان هيچ گونه معناي براندازي در آن ديد. اين اعتراض از يك يا دو چهار راه آن طرف تر نميرود. من نميدانم چگونه برخي فكر كردند قرار است دانشجويان تا صدا و سيما بروند و احتمالا اين رسانه به ظاهر ملي را فتح كنند........( تا بعد)
خاطرات ۱۸ تير(۲)
دانشجويان اعتراض را در ساعت 12 شب آغاز كردند. همانطور كه گفتم تعداد آنها در اين ساعت بيش ار صد نفر نبود. بايد اضافهكنم كه تعداد دانشجويان ساكن در كوي دانشگاه حدود هفتهزار نفر است. تصور من اين بود كه بعد از يك ساعت اين اعتراض به پايان ميرسد. رفتم درون لانه دانشجويي كوچك و به كارم ادامه دادم.
.... ساعت از 4 نيمه شب گذشته بود كه ناگهان صداي تير شنيدم. ابتدا گفتم شايد اشتباه......اما نه صداي تير دوباره شنيدن شد . اينجا نزديك ساختمان...
به بيرون رفتم. ناگهان دستهاي نظامي ديدم. آنها نيروهاي ضدشورش بودند با سپر و باتوم به چند ساختمان حمله كرده بودند. گاز اشك آور همه جا را پركردهبود....پس از ديشب تا حالا بايد خيلي خبر وجود داشته باشد. بعدا يكي از دوستان كه شب قبل در تظاهرات حاضر بود تعريف كرد كه آن شب تا ساعت 2 در خيابان اميرآباد تجمع كردهبودند. و شعارهايي مبني بر رفع توقيف روزنامه سلام و دفاع از اصلاحات ميدادند.
مسؤل كلانتري منطقه خيلي زود وارد عمل شد، ساعتي بعد يگان ضدشورش خود را به منطقهرساندند. ابتدا يكي از مسؤلان نيروي انتظامي دانشجويان را به آرامش دعوت كرد و بنا شد دانشجويان به محوطه خوابگاه برگردند. بالاخره همينطور هم شد دانشجويان تصميم به بازگشت گرفتهبودند. اما ناگهان لباس شخصيها » سر رسيدند و فضا را آشفتهكردند. دانشجويان كه به محوطه خوابگاه رسيدند به درون اتاقهاي خود نرفتند در كنار نردههاي خوابگاه و در بالاي بامها گاهيشعار مي دادند و گاهي از سوي بهاصطلاح لباسشخصي ها شعار ميشنيدند. آنها دانشجويان را به ضديت با حكومت و ضديت با مذهب محكوم ميكردند و دانشجويان آنها با آلت دست بودن قدرت متهم ميكردند. رفتهرفته تنشها بيشتر شد ، ابتدا نيروي انتظامي فقط تماشاگربود اما رفتهرفته با تحريك شدن سربازان و وارد شدن آنها بخشهايي آز آنها وارد حريم خوابگاه شدند و بهاصطلاح حمله آغاز شد پشت سر آنها نيروهايضد شورش وارد خوابگاه شدند و ساختمانهاي 14 و 15 ، 16 و 17، و 22 مورد حمله واقع شدند. حمله با تمام نيرو به سوي آدمهايي كه فاقد هيچ نيرويي بودند.
چيزي به صبح نمانده بود كه هركاري كه بايد بشود شد. آنها وقتي دم در اتاق هاي دانشجويان رسيدند با در بسته مواجه شدند بنابراين در ها را شكستند، دستها را بستند و باتومها بهكار افتادند. دانشجويان يكي يكي درون ماشينها گذاشته شدند و به بازداشگاه برده شدند.ديگري كاري نداشتند كه چهكسي در ماجرا بود و چهكسي اساسا خواب بود. بيگناه و گناهكار به يك چوب رانده شدند.. هوا روشن شده بود از دود گاز اشك آور سر و صورت ما در حال سوزش بود . ما نميدانستيم چه شده. چرا اينگونهشده و اساسا چرا به دانشجويان بيدفاع همانند يك دشمن حمله شده است. مگر دانشجو چه كرده است...همه بهت زده بوديم ... تا ساعت ها نميدانستيم چه كنيم؟ كجا برويم؟ چه كسي دستگير شده؟ چهكسي كشته شده و چهكسي فرار كرده؟
صبح شده بود. در پيش روي ما اتاقهاي در شكسته... راه پلههاي خونين.... حتي به وسايل عمومي هم رحم نكردند .....كامپيوترها، صندلي كتابخانه، شيشه مسجد، كيوسك نگهباني همه تخريب شده بود... جمعيت زيادي از دانشجويان اكنون با لباسهاي خواب و دستو پاي خونين به بازداشتگاه رفته بودند.... صبح شده بود و آفتاب روز پنج شنبه خونين به نظر ميرسيد... نيروهاي ضد شورش و آن لباس شخصي ها ديگر نبودند ... از آنها خبري نبود. آيا اساسا آنها آمدهبودند. آيا ما خواب ديديم؟........
خاطرات ۱۸ تير ۷۸ (۳)
بخشي از دانشجوياني كه از صحنه حادثه دور بودند و خوابگاه آنها چند صد متر دورتر از ما بود تازه صبح فهميدند كه چه حادثهاي رخ داد. آنها اصلا از ماجراي ديشب اطلاع نداشتند. آنهايي كه شب قبل را آفريدند ديگر در صحنه نبودند و امروز دانشجويان ديگر وقتي از فاجعه مطلع شدند به خشم آمدند و دوباره در خيابان ريختند. اكنون خيابان امير آباد متعلق به دانشجويان شده بود. گروههاي ضد شورش تا نزديك مهدكودك ( نزديك چهارراه) عقب نشسته بودند. من در خيابان امير آباد با يكي از دوستانم قدم ميزديم و تا نزديكيهاي نيروي انتظامي پيش رفتيم. بخشي از دانشجويان شعار ميدادند. من نگاه ميكردم. اينگونه به نظر ميرسيد كه پليس از ماجراي ديشب شرمنده است و ديگر به دانشجويان حمله نميكند. ددمنشان لباس شخصي هم براي ساعتي به لانههاي خود رفته بودند و شايد نقشه تهاجي ديگر را ميكشيدند. اين طرف تر در ساختمان 14 خبرهايي بود . دو سرباز بازداشت شده بود. بعد از اينكه ديشب سربازان به همراه لباس شخصي ها به خوابگاه حمله كرده بودند. دو سرباز كه مشغول غارت و دزدي بودند ديرتر از گروه خود از ساختمان خارج شده بودند. اندك دانشجوياني كه لاي بوتهها پنهان شده بودند. اين دو نفر را گرفتند و به انباري ساختمان منتقل كردند. آنها نه تنها به دانشجويان صدمه زدند بلكه وسايل آنها را هم دزديده بودند. پليس كه از ماجرا مطلع مي شود همين امر را دستاويزي ديگر براي تهاجم قرار ميدهد.
نزديك ساعت 8 صبح بود پليس به همراه ماشينهاي نظامي حمله ديگري را تدارك ميبيند. دو گروگان را نجات ميدهد و به برخي ديگر از ساختمانها ي جديد حمله ميكند. شيشه ها دوباره مي شكنند. باتوم ها به كار ميافتند. گاز اشك آور تمام كوي را پر كرده بود. آنهايي كه در سوراخي پنهان شده بودند مجبور شدند بيرون بيايندو يكي يكي بازداشت شوند. اكنون هر فرد به جرم دانشجو بودن مجرم شناخته مي شد. هركس سرراه قرار ميگرفت بازداشت مي شد. گروه گروه دانشجويان با پاهاي برهنه از روي شيشههاي خورد شده عبور داده مي شدند. بيمارستانها تحت كنترل بود. هركس از دانشجويان زخمي كه به بيمارستان ميآمد توسط لباس شخصي ها بازداشت و به جاي نامعلومي برده مي شد.آمبولانس خوابگاه كه چند زخمي را به بيمارستان شريعتي حمل ميكرد در ميانه را متوقف شد . زخميها به حالت وحشتناكي بيرون آمبولانس پرت شدند. راننده آمبولانس كتك خورد. حتي يك پليس كه به حمايت از زخميها در برابر لباسشخصيها آمده بود كتك خورد. يكي از زخميها گفت كه از دهانش خون ميآمد. چون توسط گروهي نامعلوم سنگ خورده بود. آنها تا او را ديدند مشتي ديگر به دهانش كوفتند. ودر گوشهاي از خيابان انداختند، همينجور خون از او ميرفت. آنها اجازه نميدادند كسي او را تا بيمارستان ببرد. بعد از چندين ساعت يك افسر فهميده آنها را از دست آدمكشها نجات ميدهد..( بين نيروهاي ضد شورش و افسران معمولي نيروي انتظامي فرق زياد بود).
حالا ديگر نزديك ظهر بود. دانشجويان دانشگاههاي ديگر به محض اطلاع به كوي ميآمدند. از آن طرف گروههاي مذهبي افراطي كه تحريك شدهبودند براي دفاع از صيانت اسلام و حكومت به كوي ميآمدند. كوي ديگر آن قدر شلوغ شده بود كه دانشجو از غير دانشجو قابل تشخيص نبود. دانشجويان قدرت را در خيابانهاي اطراف و از جمله كوي به دست گرفتند. جنگ و گريز همچنان بين لباسشخصي ها و دانشجويان ادامه داشت. شب كه شد دانشجويان براي دفاع از حمله ناگهاني خود را سازماندهي كردند. تختهاي خواب خود را شكستند و از پايههاي آهني و چوبي آن به عنوان سلاح استفاده كردند. شب سختي بود. چند نفر ديگر از دانشجويان توسط لباسشخصيها و چند نفر از مذهبيهاي افراطي توسط دانشجويان دستگير شدند.....
مذهبي هاي افراطي ميگفتند كه اينجا گروهي از آدمهاي سوسول ، بي مذهب و ضد نظام پنهان شدند و ما براي دفاع از حكومت آمدهايم.
برخي از افرادي هم كه دستگير شدند اصلا تهراني نبودند. من يكي از آنها را كه شيشه هاي رستوان دانشجويي را شكسته بود ديدم . بعد از دستگيري ابتدا گفت كه دانشجو است. او شلوار كردي به تن داشت، قدي بلند داشت و تيركماني در گردن آويخته بود. او درواقع اجير شده بود تا به كوي حمله كند...
ظهر جمعه 19 تير وقتي نماز جمعه تمام شده بود. عدهايديگر از به اصطلاح «مردم» به كوي حمله كردند. آنها چاقو، سنگ و چوب به همراه داشتند... توي همين ماجرا چشم يكي از دانشجويان رتبه يك رقمي پزشكي كور شد.....( به جهنم كه كور شد.... اينها كه خبر نيست. تا وقتي كه در چچن و فلسطين و افغانستان و....خبر هست ....).
.......حجم زيادي از مردم و دانشجويان به كوي دانشگاه آمدند. من دانشجوياني از شيراز و تبريز ديدم كه براي حمايت آمدهبودند....دانشگاههايي چون تبريز، مشهد براي حمايت تظاهرات به راه انداختند. آنجا نيز عده زيادي بازداشت شدند. جمعيت خوابگاه ظرف چند روز سه يا چهار برابر شد. مردم امير آباد غذا هاي آماده بين دانشجويان توزيع ميكردند. تا يكي دو روز هيچ رسانه رسمي خبر فاجعه 18 تير را پخش نكره بود تنها روزنامه ها قضيه را به تفصيل نوشتند. حكومت هيچ پاسخي نداشت كه بدهد به همين دليل ساكت بود. از روز شنبه به بعد پليس كمتر به دانشجويان حمله ميكرد اما جنگ دانشجويان با لباس شخصيها ادامه داشت.
جداي از مردم، گروههاي سياسي اپوزيسيون هم آمده بودند و هركس در گوشهاي از خيابان پايگاه درست كرده بود. اما دانشجويان كه ميدانستند با آمدند برخي از گروههاي اپوزيسيون وضع بدتر مي شود از آنها دعوت كردند كه برگردند.
اكنون كه چند روز از ماجرا گذشته بود هركس تفسير خود را از ماجرا داشت. شهر را آشوب فراگرفته بود. دانشجويان تا دوشنبه اعتراض را ادامه دادند. اما رفتهرفته اعتراضات به دست گروههاي غير دانشجويي افتاد . بانك ها و مغازهها به آتش كشيده شد و اكنون تلويزيون ايران به كار افتاده بود كه اين اعتراضات را گروهي اوباش راه انداختند. آنقدر اعتراضات وسيع شده بود كه دانشجويان به تدريج فراموش شدند. آن داغها .. آن كتك خوردن ها ... اما كوي ديگر خوابگاه نبود كوي به موزه بدل شده بود؛ موزهاي براي نمايش.
خاطرات 18 تير(4)
درست چند روز بعد از 18 تير و با خارج شدن صحنه درگيري از كوي دانشگاه، كوي ديگر خوابگاه بود (همانند قبل) و نه صحنه نبرد (در روزهاي هجده تير)، بلكه اكنون كوي دانشگاه به يك موزه بدل شدهبود.
ديگر از صحنه شعار و مبارزه خبري نبود. مردان مبارزه در فضاي به وجود آمده و آشوبهاي خياباني دست از نبرد كشيدند. آنها ترجيح دادند چانه زني كنند ( و چه چانه زني بد فرجامي) و به قدرت اعتماد كنند. كوي دانشگاه آرام شده بود و حتي چندان از دانشجو خبري نبود. اما شيشههاي شكسته، اتاقهاي آتش گرفته از نارنجكهاي دست ساز و اتاقهاي مبدل شده به ويرانه باقي مانده بود. اكنون همه چيز براي تبديل به يك موزه از كالاي عتيقه و يا آثار باستاني فراهم شده بود. موج عظيم مردم از گروههاي مختلف، روزنامه نگاران، عكاسان، نمايندگان سفارت هاي مختلف و.... به خوابگاه دانشجويي سرازير شده بودند. اين توريستهاي سياسي همه جا را ميكاويدند و از همه جا عكس و فيلم تهيه ميكردند. اندك دانشجويان باقي مانده ، به عنوان قهرمانان صحنهاي حماسي يا به عنوان راهنماي تور ، مردم را همراهي ميكردند و بخش هاي مختلف اين فضاي تقريبا بزرگ را نشان ميدادند.
كوي، ويرانه شده بود و همين ويرانه شدن آن را متروكه و خالي از سكنه نشان ميداد. مكاني كه تا چند روز قبل پر از سكنه بود و كسي به آن توجه نميكرد امروز كه از سكنه خالي شد محمل همه نگاهها شد.
درست بعد از پايان تير ماه، كوي دانشگاه بازسازي شد. اين بازسازي به سرعت و تا پيش از شروع فصل جديد به تمام رسيد ، براي اينكه چيزي از خاطره تلخ آن نماند. اكنون عليرغم تعطيلي كوي دانشگاه قبل از 18 تير، آن روزدر تاريخ ثبت شد.بخشي از خاطرهها هستند كه هرچه هم تلاش كنيم براي فراموشي آن، جايگاهش در ذهن جمعي مستحكمتر مي شود.
لینک از وب عباس کاظمی




