3 بهمن 1386
وقتی سخن از جامعه مدنی به میان می آید نه به جامعه داشتن باور دارم و نه به آن مدنیتی که در بوق و کرنا ما را به دوم خرداد کشاند و ایران را برای همه ایرانیان خواست . وقتی روزهای دوم خرداد برای چسباندن صورت سید اصلاحات بر در و دیوار شهر با شاکیان شکوه گر ومدعیان سلطه گر در می افتادیم ، وقتی کوچه های سالهای ۷۶ تا ۸۴ پشت اش را خالی نکردیم و هر بار به این فکر کردیم که شاید اتفاقی بیفتد . که شاید سید همیشه مبتسم و متین ما را ناگهان خشمی درگیرد و از بیدادی که بر جوان های کوی دانشگاه رفته است فریاد خواهد زد ، که از صورت زل زده در دوربین احمد باطبی شرمنده خواهد شد ، که به دست بوسی خانواده عزت ابراهیم نژاد خواهد رفت ، که از یادش نمی رود اکبر محمدی در سالهای ریاست جمهوری او به زندان افتاد و به بهای مبارزه برای جامعه ای که قرار بود مدنی باشد کنج زندان جان داد . اما این خشم همیشه فروخورده شد و چشمان احمد باطبی ها و عزت ابراهیم نژادها در قاب عکس خشکید و او شیشه را نشکست.
اما انگار عدالتی که قرار بود به بهانه کرامت انسانی به بار بنشیند همیشه در محاق تبعیض جان داد و سید مبتسم را که آمده بود چون شمع بایستد و بسوزد را اشکی در نگرفت. عدالت همان واژه ای بود که همیشه دست به دست چرخید و هیچ وقت بر کرسی خود ننشست. روزی سید آن را به قبای خود گره زد و روزی مرد مهرورز دشمن ستیز آن را به شانه اش نصب کرد و هر جا نشست و از هر چه گفت عدالت را هم یدک کشید .
حامیان و حافظان هر دو آرمان هم بسیار از عدالت گفتند و نوشتند و بر هر صحیفه و هر دروازه ای از حقوق بشر طرح زدند و از اجرای قانون اساسی طومار نوشتند اما وا اسفا که پای غیر که در میان افتاد چشم بستند و واژه عظیم عدالت را عقیم گذاشتند.
عدالتی که از آن می گفتند وقتی پای دیگری به میان آمد دیگر در لباس فخیم سخن به میدان نیامد. دیگر سید اصلاحات وقتی پای یک غیر مشارکتی ، غیر خط امامی به میان آمد به سخن بر نخاست و دیگر هیچ ستونی از ستون های روزنامه های آنان که روزگاری از مدارا نوشتند و جامعه مدنی را نقش زدند از دانشجویان دربند که هر روز شمارشان افزون می گردد ننوشتند . دیگر کسی نپرسید این ها به کدام جرم سی روز و چهل روز باید سلول های سرد را میهمان باشند و مادران و پدرانشان از اضطراب نبودشان و بی خبری از وجودشان شب را به روز برسانند؟ دیگر شیخ بردبار نپرسید کدام سکوت می تواند توجیه گر این همه دوگانگی باشد ؟ دیگر هیچ سردبیر روزنامه ای به خود زحمت نداد خطی از عدالت بنویسد و از حقوق انسانی یاد کند . دیگر هیچ اصلاح طلب منتظر برای رسیدن روز انتخابات به خود زحمت نداد در پرانتزهای ساختگی موجود در متن اصلی اعلامیه اش از عدالت بگوید و دیگر انگار واقعا جامعه مدنی زیر خروارها شعار مدفون شد.
اما به حرمت واژه انسان ، به حرمت کلمه ، به نام عدالت و به خاطر هر آنچه حق است و انسانی است می نویسم اگر چه باور جماعتی که در زندان اند ، دانشجویان و فعالین سیاسی که این روزها به سلول های انفرادی عادت می کنند با مرا م ما یکسان نیست ، اگر چه شاید دغدغه ایشان به چشم ما حقیر بیاید ، اگر چه بر این باور باشیم که اصلا کار سیاسی کردن در این فضا و در این ایام بی خردی است اما باید به نام انسان از کسانی که در بندند حمایت کنیم و مرزبندی های مذهبی ، سیاسی و ایدتولوژیک را کنار بگذاریم و تنها و تنها به حق شهروندی فکر کنیم .
سید همیشه خندان ما از رد صلاحیت نگران است و روشنفکری امروز ایران از به بند کشیده شدن انسان. تاریخ شاید به حال ما گریه کند وقتی ببیند زنان و مردان بسیاری در سیاهچال های ظلم و جور روز شماری کردند تا آفتاب را ببینند و ما یادمان رفت که روزی آمده بودیم تا ایران برای همه ایرانیان باشد.
شعری از عزت ابراهیم نژاد تقدیم به ابر مرد تاریخ ایران
مصدق

نجات دهنده
چه فاصله است كه پاها زمين گير مي شود
برمي خيزد و مي اُفتد در سرديِ سايه اش.
تسليم بر سكويِ خون ريزِمذبحَش
فصلي كه كلام گُنگ است
وگوشت، فلزي مي شود بر تَن گُداخته
كه مي سوزد.
چه فاصله است
با تو و من و سرنوشت.
تقدير چنين بود.
آنچه تو را مي كِشد
انتظاري است ـ
كه به انجام مي رسد
در عالمِ رويا
و او كه رودرويِ روياها ـ
زمين گيرِ فاصله ها است
مي داند
نجات دهنده نزديك است.
***
عزت ابراهیم نژاد![]()
۲۷فروردین ۱۳۷۷




