به خامه يك دوست و به ياد عزت
و ماه برآمد
« عزت ابراهيم نژاد » در « پل دختر » يكي از محرومترين
شهرهاي ايران ديده گشود ، تا شاهد صبور بيداد جهان باشد ،
در خانواده اي پر جمعيت ، چهار خواهر و چهار برادر ؛ اما
ساده ، نجيب ، صميمي ؛ مادري مهربان و پدري زحمت كش
كه بام تا شام مي كوشد ، تا قاتق و ناني زينتِ سفرة ساده اما
پر بركتش باشد …
« ربابه » گريه مي كني ؟ شيرزن لُر و گريه ؟ مادري كه در
دامانش « عزت » مي پرورد … نه ، باور نمي كنم ، تو كه
جنگ ، « دامادت » را گرفت و رود « نوه » هفت ساله
ات را … مي دانم ، ميدانم ، « عزت » يگانه دلمايه ، و
تماشايش يگانه شادماني ات بود . پس بسيار اندوه و يكي
شادي ! مي دانم
كودكي ها را با هم بوديم ، بازي و هلهلة كودكانه را ، تير
كماني داشتيم ، اما به ياد ندارم ، سمت گنجشكي نشانه رفته
باشد . نه ، به ياد ندارم . نزديك خانه مان تپه اي بود ، كه
در چشم ما چيزي شبيه كوه بود … عجيب است ، حالا كه
فكر مي كنم ، به گذشته ، به كودكي بر مي گردم ، مي بينم
هميشه شوقِ پر شدن و بالا رفتن داشت : بيا تا فراتر فرازيم
سرها ، فرستيم پيك نظر دورتر ها …
ـ به چه مي انديشيده دم آخر؟ حتم به صعود ، پر شدن ، قله…
در خانه اي قد كشيد ، كه فضايش هميشه مالامال از موسيقي
بود . خاصه جادوي كمانچه اي كه پدر مي نواخت . نوايي
غريب ، كه ساية شومِ بينوايي و محروميت را كمرنگ و
كمرنگتر ميكرد . موسيقي ، در رواق جانش هميشه طنين
انداز بود . اما كم بود . به شعر روي آورد . به كلمه ، اما نه
شعر نازكانه و بي درد ، به شعري كه تجسّم هنري انديشه
باشد . باز كم بود . به فرهنگ، سياست و انديشه روي آورد .
« مش صادق علي » پيرمرد ساده دل ايلاتي ، مي دانم حالا
تمام سازهاي جهان در گوش تو ساز چپ مي زنند . ساز
عزا . مي دانم رنج روزگاران روي دلت آوار شده
، مي دانم بيست و هفت سال باغباني اش كردي ، تا شاهد ميوه
دادنش باشي ، تا به بار نشستنِ انتظار دير سالت را به تماشا
بنشيني . ورچيدن لبها و جابهجا شدن سيبِ گلويت را ميبينم .
ميدانم غرور و نجابتت مجال نميدهد تا بغضي كه در گلويت
مي پيچد ، گريه شود . ميدانم و ميبينم . اما تو يكي ، بغض
را رها كن ، پيش از آن كه بغضت از پا درآورد …
بي قرار و مضطرب ، مترادف اند . اما براي آنان كه با كلمه
زيسته اند ، اين دو هم معنا نيستند ، و «عزت» هميشه بي
قرار بود ، مدام پي جوي « چرا؟ » ، اما « چه كنم؟ » ،
هرگز ، « چه كنم؟ » را براي پيرزن طبعان واگذاشته بود و
منوالفكرهايِ جلسه بازِ « خُب ، حالا چه كنيم » نق نقو
پاسخ « چرا» را كه مي يافت نه نق مي زد ، نه تفأل بروم
يا نه . بيست و هفت سال ديده نديده نيست . اما تاريخ
شهادت مي دهد عزيزاني كه از اين گونه درخشيده اند … و
مگر دريافت حقيقت و شناخت واقعيت جهان پيرامون سال و
سن مي شناسد ؟ مگر
براي اينكه داد برآوري از بيداد بايد دير سال باشي ؟
سالخوردگان انديشه مگر چنين اند ؟ براي « زيستن ، و
ولايتِ والاي انسان بر خاك را نماز بردن « براي » زيستن ،
و معجزه كردن تنها بايد انديشيد و دريافت . تنها بايد انسان
بود . همين .
ـ عزت به چه مي انديشيده اي دم آخر
؟ به اين امكان ؟ به اين كشف ؟ به اين شهود ؟
نه عادلانه نه زيبا بود جهان / پيش از آنكه ما به صحنه
برآييم/
به عدلِ دست نايافته انديشيديم / و زيبايي در وجود آمد .
همين . به انديشيدن خطر كرد و كاغذين جامه به بر نمود و
«علم » برافراشت ، تا حقي را كه دريافته بود ضايع شده
باز پس ستاند . اما نه به غوغا نه به آشوب ، نه به تشجيح
ديگران كه خود رفته بود و خود به دادخواهي مي رفت .
مگر مي شود كسي را كه اهل انديشه است و چهار سال هم
حقوق خوانده ، فريفت و يا دست افزار خود كرد ؟ حقوقش
را پايمال … نه ،
گمان نمي كنم .
ـ بگو دم آخر عزت به مي انديشيده اي ؟
به نو كردن ماه بر بام شدم / با عقيق و سبزه و آينه / داسي
سر بر آسمان گذشت / كه پرواز كبوتر ممنوع است …
اخبار سيما اعلام كرد : « افسر وظيفه ، عزت ابراهيم نژاد ،
كه نزد دوستانش به كوي دانشگاه … » درست است اما
درست تر چيز ديگري است . اين كه تو نه براي استراحت و
ديدار دوستان به دانشگاه مي رفته اي ، كه دانشگاه خانه ات
بود . چه اهواز و تمام دانشكده هايش ، چه اين اواخر تهران ،
اصلاً هركس با تو كاري داشت ، مي خواست ببيندت ، مي
بايست به دانشكده ها سر مي زد . سراغت را مي بايست از
دانشجويان مي گرفت ، كه اغلب هم رشته ات هم نبودند . به
خدمت هم كه اعزام شدي دوري از محيط مألوف را تاب
نياوردي براي اين كه تمام وقت در دانشگاه و در جمع
دانشجويان پرجوش و نشاط باشي . غيبت مي كردي ، مكرر
غيبت مي كردي . تا سرانجام براي فرار از خدمت (!) به
دادگاه فراخوانده شدي . يادت هست ؟ وقتي پرسيدم «
مرخص ات طولاني نشده ؟ » حرف را جاي ديگر كشاندي :
« كوي دانشگاه … استراحت … نزد دوستانش » آخر تو و
استراحت ؟ من از سياست زياد سر در نمي آورم ،
يعني اصلاً ، شايد « مصلحت » بوده كه چنين اعلام كرده
اند . اما كسي كه تا ظهر « روز واقعه » با تو بوده ، مي
گويد داشتي براي دانشجويان شعر مي خواندي و دانشجويان
مي گويند
عنوان شعرت « اين جا گورستان است » بوده . راست
است ،
نه چرا دروغ بگويند . در عكس هاي چاپ شده در روزنامه
ها هم كه پيشاپيش و پيشاهنگ بوده اي .
ـ كاش بودي و مي گفتي كه اين دو را روايت از يك مسئله
به زبان سياست يعني چه ؟ مصلحت ؟ شايد …
صنوبرها به نجوا چيزي گفتند / و گزمگان به هياهو
شمشيردر پرندگان نهادند/ ماه بر نيامد ماه بر نيامد ؟
نه ، بر آمده است و ما مسكين جانها ،
ما تماشاييان تهي دست ، نظاره اش مي كنيم ، مي بينيمش .
و خوشا « عزت » كه نامش كنار فروهرها ، پوينده ،
مختاري ، شريف و … در تاريخ جاودان خواهد شد .
ماه بر آمده است . و ما آشكارا مي بينيمش . اگر چه يهوداها
به انكارش برخيزد ، / باش تا نفرين شب از تو چه سازد /
كه مادران سياهپوش / داغدارانِ زيباترين فرزندان آفتاب و
باد / هنوز از سجاده ها / سر بر نگرفته اند .
مسعود يامين




