تبليغاتX
لاله سرخ کوی دانشگاه
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
عزت دم آخر به چه می اندیشیده ای؟

 

به خامه يك دوست و به ياد عزت

 

و ماه برآمد  

 

 

« عزت ابراهيم نژاد » در « پل دختر » يكي از محرومترين

 

شهرهاي ايران ديده گشود ، تا شاهد صبور بيداد جهان باشد ،

 

در خانواده اي پر جمعيت ، چهار خواهر و چهار برادر ؛ اما

 

ساده ، نجيب ، صميمي ؛ مادري مهربان و پدري زحمت كش

 

كه بام تا شام مي كوشد ، تا قاتق و ناني زينتِ سفرة ساده اما

 

پر بركتش باشد

 

 

« ربابه » گريه مي كني ؟ شيرزن لُر و گريه ؟ مادري كه در

 

دامانش « عزت » مي پرورد نه ، باور نمي كنم ، تو كه

 

جنگ ،    « دامادت » را گرفت و رود « نوه  » هفت ساله

 

ات را مي دانم ، ميدانم ، « عزت » يگانه دلمايه ، و

 

تماشايش يگانه شادماني ات بود . پس بسيار اندوه و يكي

 

شادي ! مي دانم  

 

كودكي ها را با هم بوديم ، بازي و هلهلة كودكانه را ، تير

 

كماني داشتيم ، اما به ياد ندارم ، سمت گنجشكي نشانه رفته

 

باشد . نه ، به ياد ندارم . نزديك خانه مان تپه اي بود ، كه

 

در چشم ما چيزي شبيه كوه بود عجيب است ، حالا كه

 

فكر مي كنم ، به گذشته ، به كودكي بر مي گردم ، مي بينم

 

هميشه شوقِ پر شدن و بالا رفتن داشت : بيا تا فراتر فرازيم

 

سرها ، فرستيم پيك نظر دورتر ها

 

ـ به چه مي انديشيده دم آخر؟ حتم به صعود ، پر شدن ، قله

 

در خانه اي قد كشيد ، كه فضايش هميشه مالامال از موسيقي

 

بود . خاصه جادوي كمانچه اي كه پدر مي نواخت . نوايي

 

غريب ، كه ساية شومِ بي‌نوايي و محروميت را كمرنگ و

 

كمرنگ‌تر مي‌كرد . موسيقي ، در رواق جانش هميشه طنين

 

انداز بود . اما كم بود . به شعر روي آورد . به كلمه ، اما نه

 

شعر نازكانه و بي درد ، به شعري كه تجسّم هنري انديشه

 

باشد . باز كم بود . به فرهنگ، سياست و انديشه روي آورد .

 

« مش صادق علي » پيرمرد ساده دل ايلاتي ، مي دانم حالا

 

تمام سازهاي جهان در گوش تو ساز چپ مي زنند . ساز

 

عزا . مي دانم رنج روزگاران روي دلت آوار شده

 

، مي دانم بيست و هفت سال باغباني اش كردي ، تا شاهد ميوه

 

دادنش باشي ، تا به بار نشستنِ انتظار دير سالت را به تماشا

 

بنشيني . ورچيدن لبها و جابه‌جا شدن سيبِ گلويت را مي‌بينم .

 

مي‌دانم غرور و نجابتت مجال نمي‌دهد تا بغضي كه در گلويت

 

مي پيچد ، گريه شود . مي‌دانم و مي‌بينم . اما تو يكي ، بغض

 

را رها كن ، پيش از آن كه بغضت از پا درآورد

 

بي قرار و مضطرب ، مترادف اند . اما براي آنان كه با كلمه

 

زيسته اند ، اين دو هم معنا نيستند ، و «عزت» هميشه بي

 

قرار بود ، مدام پي جوي « چرا؟ » ، اما « چه كنم؟ » ،

 

هرگز ، « چه كنم؟ » را براي پيرزن طبعان واگذاشته بود و

 

منوالفكرهايِ جلسه بازِ « خُب ، حالا چه كنيم » نق نقو

 

پاسخ « چرا» را كه مي يافت نه نق مي زد ، نه تفأل بروم

 

يا نه . بيست و هفت سال ديده نديده نيست . اما تاريخ

 

شهادت مي دهد عزيزاني كه از اين گونه درخشيده اند و

 

مگر دريافت حقيقت و شناخت واقعيت جهان پيرامون سال و

 

سن مي شناسد ؟ مگر

 

 

براي اينكه داد برآوري از بيداد بايد دير سال باشي ؟

 

 

سالخوردگان انديشه مگر چنين اند ؟ براي « زيستن ، و

 

ولايتِ والاي انسان بر خاك را نماز بردن « براي » زيستن ،

 

و معجزه كردن تنها بايد انديشيد و دريافت . تنها بايد انسان

 

بود . همين .

 

ـ عزت به چه مي انديشيده اي دم آخر

 

؟ به اين امكان ؟ به اين كشف ؟ به اين شهود ؟

 

نه عادلانه نه زيبا بود جهان / پيش از آنكه ما به صحنه

 

برآييم/   

 

به عدلِ دست نايافته انديشيديم / و زيبايي در وجود آمد .

 

همين . به انديشيدن خطر كرد و كاغذين جامه به بر نمود و

 

«علم » برافراشت ، تا حقي را كه دريافته بود ضايع شده

 

باز پس ستاند . اما نه به غوغا نه به آشوب ، نه به تشجيح

 

ديگران كه خود رفته بود و خود به دادخواهي مي رفت .

 

 

 مگر مي شود كسي را كه اهل انديشه است و چهار سال هم

 

حقوق خوانده ، فريفت و يا دست افزار خود كرد ؟ حقوقش

 

را پايمال نه ،

 

گمان نمي كنم .

 

 

ـ بگو دم آخر عزت به مي انديشيده اي ؟

 

 

به نو كردن ماه بر بام شدم / با عقيق و سبزه و آينه / داسي

 

سر بر آسمان گذشت / كه پرواز كبوتر ممنوع است

 

اخبار سيما اعلام كرد : « افسر وظيفه ، عزت ابراهيم نژاد ،

 

كه نزد دوستانش به كوي دانشگاه » درست است اما

 

درست تر چيز ديگري است . اين كه تو نه براي استراحت و

 

ديدار دوستان به دانشگاه مي رفته اي ، كه دانشگاه خانه ات

 

بود . چه اهواز و تمام دانشكده هايش ، چه اين اواخر تهران ،

 

اصلاً هركس با تو كاري داشت ، مي خواست ببيندت ، مي

 

 

بايست به دانشكده ها سر مي زد . سراغت را مي بايست از

 

دانشجويان مي گرفت ، كه اغلب هم رشته ات هم نبودند . به

 

خدمت هم كه اعزام شدي دوري از محيط مألوف را تاب

 

نياوردي براي اين كه تمام وقت در دانشگاه و در جمع

 

دانشجويان پرجوش و نشاط باشي . غيبت مي كردي ، مكرر

 

غيبت مي كردي . تا سرانجام براي فرار از خدمت (!) به

 

دادگاه فراخوانده شدي . يادت هست ؟ وقتي پرسيدم «

 

مرخص ات طولاني نشده ؟ » حرف را جاي ديگر كشاندي :

 

« كوي دانشگاه استراحت نزد دوستانش » آخر تو و

 

استراحت ؟ من از سياست زياد سر در نمي آورم ،

 

يعني اصلاً ، شايد « مصلحت » بوده كه چنين اعلام كرده

 

اند . اما كسي كه تا ظهر « روز واقعه » با تو بوده ، مي

 

گويد داشتي براي دانشجويان شعر مي خواندي و دانشجويان

 

 مي گويند

 

عنوان شعرت « اين جا گورستان است » بوده . راست

 

است ،

 

نه چرا دروغ بگويند . در عكس هاي چاپ شده در روزنامه

 

ها هم كه پيشاپيش و پيشاهنگ بوده اي .

 

ـ كاش بودي و مي گفتي كه اين دو را روايت از يك مسئله

 

به زبان سياست يعني چه ؟ مصلحت ؟ شايد

 

 

صنوبرها به نجوا چيزي گفتند / و گزمگان به هياهو

 

شمشيردر پرندگان نهادند/ ماه بر نيامد ماه بر نيامد ؟

 

 نه ، بر آمده است و ما مسكين جانها ،

 

ما تماشاييان تهي دست ، نظاره اش مي كنيم ، مي بينيمش .

 

و خوشا « عزت » كه نامش كنار فروهرها ، پوينده ،

 

مختاري ، شريف و در تاريخ جاودان خواهد شد .

 

ماه بر آمده است . و ما آشكارا مي بينيمش . اگر چه يهوداها

 

به انكارش برخيزد ، / باش تا نفرين شب از تو چه سازد /

 

كه مادران سياهپوش / داغدارانِ زيباترين فرزندان آفتاب و

 

باد / هنوز از سجاده ها / سر بر نگرفته اند .

 

 

مسعود يامين

نوشته شده توسط آزادی در 20:20 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin