تبليغاتX
لاله سرخ کوی دانشگاه
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385
عزت فرا تر از يك واقعه بودو بزرگتر از مرگش

عزت فرا تر از يك واقعه بودو بزرگتر از مرگش

عزت ابراهيم نژاد

 

انساني گشاده ، تبلوري از شور ، رنج ، آگاهي ، هنر و آزادي . با درك هستي شناسانه والايي كه ريشه در وجودي سرشار از اصالت داشت و حاصل چنان انرژي كيهاني بود كه وجودش تاب مقاومت نداشت ، هم از اين رو بود كه زمين ايران و روح ايراني را به تكان و لرزش درآورد . انساني با سرشتي نيرومند كه خستگي و بي رمقي در او جايي نداشت و از شدت حضوري قوي و حتي هولناك برخوردار بود . او هم نمونه دردمندي بود كه با فقر و بي عدالتي در ستيز بود و هم جنگاوري كه روحش در اساطير و كيهان و معرفت بشري حضوري بلاواسطه و اصيل داشت . حياتي سرشار از محبت و جوانمردي كه كنش هايش آدمي را به تعجب وا مي داشت و در همه حال موجودي ساده و گاه از سادگي به نوعي معصوميت خنده دار مي رسيد . با خاك چنان پيوندي داشت كه با آب و هوا و به همانسان با همه آدم هايي كه به ظاهر غريبه مي‌نمودند ، اما كافي بود ساعتي حتي دَمي برخورد پيش آيد تا بي هيچ نيتي دوستي بي شائبه خويش را بنماياند . او مسيح غريبي بود كه با تراژدي بيگانه نبود ، با اين حال شجاعتي حماسي و مثال زدني داشت . بدني تركه اي و كشيده و لاغر و در عين لاغري با استحكامي فوق العاده ، با موهاي پر پشت و ابروان كشيده و صورت نسبتاً استخواني و پوستي جوان و سبزه و شاداب و لباني كلفت و خوش حالت با سبيلي نازك و به گونه اي مردوار زيبا و دماغي كه در اثر سانحه اي شكسته شده بود همگي او را وجودي ساخته بودند كه يادآور تناسخي بود كه دنياي بزرگ و غريب در آن جريان داشت و با صوتي مردانه و غمگين و هميشه آماده براي خواندن شعرهايش براي هر كس كه گوش شنوا داشت و براي سنگ و ستاره و دريا .

 

او نشاني از تجسم عميق ترين رؤياهاي قومي بود ، رؤياهايي كه با رنج و كابوس و بي كرانگي توأمان بود . آدمي چند لايه و به طريقتي عجيب دست نيافتني ، غير منتظره و سوررئال كه كيفيت آشنايي با او تأويلي نو و والا مي طلبيد هم از منظر ايماني كه او داشت تا برسد به مراوات و دوستي هاي عاشتقانه اش كه سرشار بود از ايثار ، خاكساري و مايه اي از گذشت كه چه بسا ممكن بود از نگاه آن كس كه او را خوب نمي شناخت به ضعف تلقي شود .

 

واقعاً شاعر بود و خلقتش ، خلقت يك شاعر بود ، در شاعري ناگريز بود شيوه اي كه نمي توانست شاعر نباشد در برابر صدها مخاطب كه بارها اتفاق افتاده بود شعرهايش را همچون خيزش هزاران پرده كمياب رها مي كرد و همواره جسارتي فوق العاده در اين داشت كه با همه جهان ناشناخته روبه رو گردد . از مكاني برخاست كه از بسياري جهات محروم است و در محيطي قحطي زده و در كشتارگاه عظيم انگيزه آمده بود ، هم از اين چشم انداز است كه جان آزاد او همچون نبوغي يگانه مي درخشيد . نبوغ عزت زندگي اش بود . زندگي سرشار از اتفاق نه از آن روي كه به معناي سطحي ماجراجو باشد بلكه از آن رو كه خود را همچون حادثه اي عظيم و معجزه اي شگفت دريافته بود .

 

گويي مي خواست  عُمري طبيعي را در بيست و پنج سال به پايان رساند، كم مي خوابيد ، مُدام با مطبوعات و مجلات در ارتباط بود با فلان شاعر يا فلان نويسنده و با هر كس كه احساسي از دوستي و معرفت در او بر مي انگيخت ، يك سر شور بود و وفا . مدام از شهري به شهر ديگر در سفر بود دوستان بسياري داشت . از نظر مطالعه ژرفايي روبه رشد داشت ، فلسفه و ادبيات و شعر با خونش عجين بود همواره آماده بود براي شنيدن و ديدن هر آنچه از هر جاي جهان مي آمد براستي براي فهميدن روحي به تمامي پذيرنده داشت و قلبي به تمامي صافي .

 

و در همه حال انساني بود عملگرا و درگير و در عين حال شادخوار و دوستدار زندگي . در ديدار با ستارگان در هاله اي غريب و سودايي فرو مي رفت و در ديار با يك دوست آتشي بود كه نمي سوزاند اما جان مي داد و انگيزه مي داد و اميد مي داد .

 

بيش از هر چيز قرباني جذبه اي بود كه به سوي آن كشيده  مي شد جذبه اي چنان نيرومند كه نصيحت و كنترل او كاري عبث و بيهوده بود و با همه گذشت و ايثاري كه داشت تسخير ناپذير باقي ماند . روح و روان او در چنان عدم قطعيتي بزرگ و ژرف فرو رفته بود كه همواره مي بايست راجع به او همه چيز گفته شود نه به قصد به ياد آوردن بلكه به قصد فراموشي .

 

او هرگز مطلق مقدسي نيست بلكه نشان زنده و نيرومند يك زندگي پر حضور و درگير و واقعي بود كه ژرفاهاي مرگ و زندگي را عيان مي ساخت ؛ پيش از آنكه از من دور شود مدام مرا با حضور متافيزيكي اش به اصل بي پايان مرگ و زندگي نزديك  مي گرداند ، او براي من حضوري بلاواسطه است همچون آبي كه مي خورم ، همچون ستاره اي كه مي درخشد ، همچون شعري كه مي نويسم و همچون زنده بودن و همچون مرگ .

 

   آئين غسل و سوگواري

از انفجار آدم و فرشته

جاي تحمل نيست

كنار به كنار

لبخند محو بردارم پرواز نگيرد

به كنار

آب بياوريد ، آب فراوان ، آب

پارچه سفيد را بياوريد ، پارچه سفيد را بياوريد

بگذاريد مادرش آخرين بار او را ببيند

بگذاريد زخم هايش را ببوسم

 بگذاريد زخم هايش را ببوسم

آخ پدر ، پدر چه دارم به تو بگويم

پلكان خانه به فراز بام نمي رود

به آسمان جنون مي رسد

برادرم ، برادرم ترا چه مي شود

رودها خوني ست ، درخت ها خوني ست

عشق خوني ست ، برادرم خوني ست

او بر فراز رود مردم دور مي شود

و صدايش كه در گوشم مي پيچد :

"رازي نيست

سرنوشت من از آغاز خواب هايم پيدا بود ."

 

قدرت دانشور

 

 

نوشته شده توسط آزادی در 4:45 | | لینک به این مطلب......> مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin